دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2579
منفعلم بر که برم حاجت خویش از بر تو
منفعلم بر که برم حاجت خویش از بر تو
ای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو
آینهٔکون و مکان حیرت سیر چمنت
ساغر رنگ دو جهان حسرت گرد سر تو
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآینهٔکون ← آینهٔ هستیحسرت گرد ← گردان از حسرتحیرت سیر ← سیاحت از سر حیرتساغر رنگ ← جام جلوه و رنگمکان ← جهان و فضا
تاب جمال تو ز کس راست نیاید ز هوس
حلقهٔ گیسوی تو بس چشم تماشا گر تو
محرم آن لعل نشد کام تمنایکسی
غیر تبسم که برد چاشنی از شکرتو
تبسم ← لبخندلعل ← لب سرخ معشوقمحرم ← نزدیک و رازدانچاشنی ← مزه و طعمکام ← مراد و آرزو
رنگ تو آشفته چو گل در چمن آرزویت
موج تو غلتان چو گهر در طلبگوهر تو
آشفته ← پریشان و بیقراررنگ تو ← جلوه و ظاهر توطلبگوهر ← جستجوی گوهر خویشتنغلتان ← غلتزنان و متحرکگهر ← مروارید
صبح برد تا به کجا پایه ز قطع نفسش
وانشود زین هوسی چند ره منظر تو
نُه فلک از گردش سرگشته به خمیازه سمر
همت ظرف که کشد بادهٔ بیساغر تو
بادهٔ بیساغر ← شراب بیجام؛ فیض بیواسطهخمیازه ← دهاندره؛ کشش انتظارسرگشته ← حیران و سرگردانسمر ← افسانه و سخن شبانهنُه فلک ← نه آسمان؛ اصطلاح نجومیهمت ظرف ← همتِ گنجایشدار
سعی طلب بی سر و پا جادهٔ تحقیق رسا
سبحه صفت آبلهها خفته برون در تو
خط حساب من و ما راه گشاید ز کجا
صفر نماید به نظر نقطهای از دفتر تو
بیدل از افسون سخن بلبل باغ چهگلی
رنگ چمن میشکند بوی بهار از پر تو
افسون سخن ← جادوی کلامرنگ چمن ← طراوت و زیبایی باغپر تو ← بال یا پرِ سخن توچهگلی ← چه گلی؛ کدام شکوفه
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
غزلهای مرتبط