› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 899

بازم از فیض جنون آماد شد سامان صبح

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انصبحردیف صبحدشواری میانه

بازم از فیض جنون آماد شد سامان صبح

می‌دهد چاک گریبان در کفم دامان صبح

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددامان صبح ← دامن سحرسامان صبح ← بساط صبحفیض جنون ← برکت دیوانگیچاک گریبان ← شکافتن یقه

از گداز پیکرم تعمیر امکان کرده‌اند

آسمان دودی‌ست از خاکستر تابان صبح

تعمیر امکان ← بازسازی هستیخاکستر تابان ← خاکستر درخشاندودی‌ست ← دودگونه استگداز ← گداختن

فتح باب فیض در رفع توهّم خفته است

از شکست رنگ شب وامی‌شود مژگان صبح

رفع توهّم ← زدودن پندارشکست رنگ ← پریدن رنگفتح باب ← گشایش درمژگان صبح ← مژگان سحر؛ پرتو

در جنون وضع گریبانم تماشا کردنی‌ست

همچو زخم دل نمک دارد لب خندان صبح

اینقدر خون شهیدان در دم شمشیر تست

یا شفق دارد به کف سررشتهٔ دامان صبح

ما به کلفت قانعیم اما ز بس کم فرصتی

شام ما هم می‌زند پیمانهٔ دوران صبح

نعمتی بر روی خوان‌عمر کم فرصت کجاست

همچو شبنم د‌ست می‌شوید ز خود مهمان صبح

خوان‌عمر ← سفرهٔ عمردست می‌شوید ← دل می‌کند؛ رها می‌کندمهمان صبح ← مهمان سحرکم فرصت ← کم‌مجال

تا نگرددکاسه‌ات پر خون به رنگ آفتاب

آسمان مشکل که در پیشت‌گدازد نان صبح

به رنگ آفتاب ← چون آفتاب سرخنان صبح ← روزی سحر

تخم شبنم، پشهٔ عبرت درین گلشن دواند

خنده توام می‌دمد با ریزش دندان صبح

تخم شبنم ← دانهٔ شبنمدندان صبح ← سپیدی قطره‌های سحرریزش دندان ← فروریختن دندانپشهٔ عبرت ← پشهٔ پندآموز

تا به کی خواهد هوس گرد خیال انگیختن

در نفس رفته‌ست فرصت عرصهٔ جولان صبح

انگیختن ← برپا کردندر نفس ← در یک دمعرصهٔ جولان ← میدان تاختگرد خیال ← غبار خیال

ترک غفلت شاهد اقبال فیض ما بس است

چشم اگر از خواب واشد نیست جز برهان صبح

برهان صبح ← حجت و دلیل صبحترک غفلت ← رهاکردن بی‌خبریشاهد اقبال ← گواه نیک‌بختیواشد ← باز شود

هرکجا عرض نفس دادند جنس باد بود

غیر واچیدن چه دارد چیدن دکان صبح

حسن از هر نالهٔ عاشق نقابی می‌درد

نگسلی ربط نفس ای بلبل از افغان صبح

افغان صبح ← فریاد سحرربط نفس ← پیوند دم و آوازنقابی می‌درد ← پرده می‌شکافدنگسلی ← مگسل

تخم اشکی می‌فشاند آه و از خود می‌رود

غیر شبنم نیست بیدل زاد همراهان صبح

تخم اشکی ← دانهٔ اشکزاد ← توشهٔ راهمی‌فشاند ← می‌پاشدهمراهان صبح ← همسفران سحر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗