› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1923

گاه موج اشک و گاهی گرد افغان‌ست دل

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انستدلردیف دلدشواری میانه

گاه موج اشک و گاهی گرد افغان‌ست دل

روزگاری شد به کار عشق حیرانست دل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحیرانست دل ← دل سرگشته استموج اشک ← موج اشک

سودن دست است یکسر آمد و رفت نفس

می‌شود روشن که از هستی پشیمان‌ست دل

آمد و رفت نفس ← آمدوشد دمسودن دست ← دست ساییدن؛ کار بیهودهپشیمان‌ست دل ← دل از هستی پشیمان است

خلق ازین اشغال تعمیری که در بنیاد اوست

بام و در می‌فهمد و غافل که ویران‌ست دل

اشغال تعمیری ← کارهای تعمیر ظاهربام و در ← بام و در؛ ظاهر خانهبنیاد اوست ← پایهٔ وجود اوستویران‌ست دل ← دل ویران است

فکر هستی جز کمین رفتن از خود هیچ نیست

دامن بر چیدهٔ چندین گریبان‌ست دل

دامن بر چیدهٔ ← دامن‌برچیده؛ آمادهٔ رفتنفکر هستی ← اندیشهٔ وجودکمین رفتن از خود ← کمین ترک خودیگریبان‌ست دل ← دل چندین گریبان دارد

پاس ناموس حیا ناچار باید داشتن

چشم گر وا می‌کنی عیب نمایان‌ست دل

حسن مطلق بی‌نیاز از احتمالات دویی‌ست

وهم می‌داند که از آیینه دارانست دل

آیینه دارانست ← از زمرهٔ آیینه‌داران استحسن مطلق ← جمالِ مطلق الهیدویی‌ست ← دوگانگی و غیریت استوهم ← خیال و گمان نادرست

دیدهٔ یعقوب و بوی یوسف اینجا حاضر است

در وصال هجر مجبوریم کنعان‌ست دل

بوی یوسف ← رایحهٔ پیراهن یوسفدیدهٔ یعقوب ← چشم نابینای یعقوب در فراقهجر ← جدایی و دوریوصال ← پیوند و نزدیکیکنعان‌ست ← سرزمین فراق و انتظار است

راه ناپیدا و جست‌وجو پر افشان هوس

گرد مجنون تاکجا تازد بیابان‌ست دل

بیابان‌ست ← خود صحرای بی‌کران استمجنون ← عاشقِ آوارهٔ لیلیهوس ← میل خام و هوس‌آلودپر افشان ← پریشان‌پرواز و بی‌قرار

با همه آزادی از الفت گریبان می‌دریم

در کجا نالد نفس زین غم که زندانست دل

الفت ← دلبستگی و انسزندانست ← زندانِ روح استگریبان می‌دریم ← از شوق چاک سینه می‌کنیم

حسن می‌آید برون تا حشر در رنگ نقاب

از تکلّف هر چه می‌پوشیم عریان‌ست دل

تکلّف ← خودنمایی و تصنعحشر ← روز رستاخیزرنگ نقاب ← ظاهرِ پوشاننده و ریاعریان‌ست ← برهنه و بی‌پرده است

مفت موهومی شمر بیدل طفیل زیستن

در خیال‌آباد خود روزی دو مهمان‌ست دل

خیال‌آباد ← شهرِ وهم و پندارطفیل ← انگل و وابستهمفت موهومی ← سودِ خیالی و بی‌ارزشمهمان‌ست ← میهمانِ گذرا است
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗