دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2660
مژهواری ز خواب ناز جستی
مژهواری ز خواب ناز جستی
دو عالم نرگسستان نقش بستی
تغافل مهرگنجکاف و نون بود
تبسم کردی و گوهر شکستی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتبسم ← لبخندتغافل ← تغافل و رویگردانیمهرگنجکاف ← گنج مهر با کاف و نونگوهر شکستی ← گوهر را شکستی
ز آهنگیکه افسون نفس داشت
عنان صور بر عالم گسستی
آهنگیکه ← آهنگ و نوایی کهافسون نفس ← جادوی دم و نفسعنان صور ← مهار صور اسرافیلگسستی ← رها کردی
مگر با آن میان ربطی ندارد
سخن بر معنی نایاب بستی
محیط آنگه محاط قطره حرف است
که میداند چسان در دل نشستی
خودآرایی چه مستور و چه اظهار
خراباتی چه مخموری چه مستی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- حرف
- سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
- تغافل
- خود را به بیخبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیدهگرفتنِ عاشق.
- محیط
- دریای فراگیر؛ نماد هستیِ بیکرانه که همه قطرهها در آناند.
- گوهر
- مروارید درون صدف؛ نماد حقیقت پنهان و کمال نهفته.
- افسون
- وردِ جادو؛ نمادِ فریب، سحرِ سخن و دلربایی.
- قطره
- دانه آب؛ نماد فردِ ناچیز که در دریای هستی محو میگردد.
- سخن
- گفتار و کلام؛ نمادِ معنیِ نازک و گوهرِ بیان.
- اظهار
- آشکار کردن و بیان؛ نمادِ افشای راز و تجلیِ نهان.
- تبسم
- لبخندِ آرام؛ نمادِ شکفتنِ جان و گشایشِ غنچه.
- مستی
- سرخوشیِ می؛ بیخودیِ عاشقانه و محوِ هشیاری در حق.
غزلهای مرتبط