› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1209

خلوت‌سرای تحقیق کاشانهٔ که باشد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انهٔکهباشدردیف باشددشواری دشوار

خلوت‌سرای تحقیق کاشانهٔ که باشد

در بسته ششجهت باز این خانهٔ که باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخلوت‌سرای تحقیق ← خلوتگاه جست‌وجوی حقیقتششجهت ← شش سوی جهان

گردون درین بیابان عمری‌ست بی سر و پاست

این گردباد یارب دیوانهٔ که باشد

بنیاد خلق امروز گرد خرابه دیدی

تا مسکن تو فردا ویرانهٔ که باشد

بر الفت نفس‌ها بزم هوس مچینید

سیلاب یک دو دم بیش هم‌خانهٔ که باشد

الفت نفس‌ها ← دلبستگی جان‌هابزم هوس ← مجلس آرزو و هوسسیلاب ← سیل ویرانگر

ای دور از آشنایی تاکی غم جدایی

آنکس که هر چه هست اوست بیگانهٔ که باشد

بالطبع موشکافان آشفتگی پرستند

با زلف کار دارد دل شانهٔ که باشد

آشفتگی پرستند ← پریشانی را می‌پرستندزلف ← گیسوی تابدار معشوقموشکافان ← باریک‌بینان و دقیق‌نگران

دل در غم حوادث بی نوحه نیست یکدم

درد شکست ازین بیش با دانهٔ که باشد

خلقی به دور گردون مخمور و مست وهم است

این خالی پر از هیچ پیمانهٔ که باشد

رنگم به این پر و بال کز خود رمیدنش نیست

گرد تو گر نگردد پروانهٔ که باشد

رمیدنش ← رمیدن و گریختن اوپر و بال ← توان پرواز و جلوه

بیدل صریرکلکت‌گر نیست سحر پرداز

صور قیامت آهنگ افسانهٔ که باشد

سحر پرداز ← جادوگر و افسون‌سازصور قیامت ← شیپور رستاخیز
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗