› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 961

قضا تا نقش بنیاد من بیکار می‌بندد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ارمیبنددردیف می بندددشواری درآمدنی

قضا تا نقش بنیاد من بیکار می‌بندد

حنا می‌آرد و در پنجهٔ معمار می‌بندد

ز چاک سینه بی‌روی تو هرجا می‌کشم آهی

سحر شور قیامت بر سرم دستار می‌بندد

مگر شرم خیالت نقش بر آبی تواند زد

سراپایم عرق آیینهٔ دیدار می‌بندد

بساط عبرت این انجمن آیینه‌ای دارد

که تا مژگان بهم آورده‌ای زنگار می‌بندد

نمی‌دانم به یاد او چسان از خود برون آیم

دل سنگین به دوش ناله‌ام کهسار می‌بندد

در آن محفل که من حیرت‌کمین جلوهٔ اویم

فروغ شمع هم آیینه بر دیوار می‌بندد

به رعنایی چو شمع ازآفت شهرت مباش ایمن

رگ گردن ز هر عضوت سری بر دار می‌بندد

چه دارد قابلیت جز می تکلیف پیمودن

در این محفل همین دوشم به دوشم بار می‌بندد

زمان فرصت ربط نفس با دل غنیمت دان

کزین تار این گره چون باز شد دشوار می‌بندد

اسیر مشرب موجم کزان مطلق عنانیها

گرش تکلیف برگشتن کنی زنّار می‌بندد

به مخموری ز سیر این چمن غافل مشو بیدل

که خجلت در به روی هر که شد مختار می‌بندد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗