› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2303

وقت است کنیم گریه با هم

وزن مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه اهمردیف همدشواری میانه

وقت است کنیم گریه با هم

ای شمع شب است روز ما هم

دوریم جدا ز دامن یار

چون دست شکسته از دعا هم

هستی چقدر رعونت انشاست

سر‌ها دارد چو شمع پا هم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانشاست ← پدیدآوردن و ساختن استرعونت ← خودبینی و نازشپا هم ← حتی پا نیز؛ پایه هم

تا زندگیت نفس شمارست

رو چون نفس از خود و بیا هم

از خود ← از خویشتن بیروننفس شمارست ← شمارش دم‌هاستچون نفس ← همچون دم و نفس

زین‌گرد نشسته در زمین‌ست

چیزی‌ست چو صبح بر هوا هم

بر هوا هم ← بر هوا نیز هستزین‌گرد ← این گرد و غبارنشسته در زمین‌ست ← بر زمین نشسته است

خونم چه نشان دهد زدستی

کایینه نگیرد از حنا هم

حنا ← حنا؛ رنگ سرخزدستی ← از دستی؛ از کرداریکایینه نگیرد ← که آینه نپذیرد

گر سر نکنم نیاز تسلیم

چون اشک که بشکند کلاهم

از کوشش نارسا مپرسید

ما را نرساند تا به ما هم

هر جا بردیم نقب راحت

دیدیم بجا نبود جا هم

بر جوهر تیغ خم منازبد

سر می‌فکند قد دو تا هم

جوهر تیغ ← آب و جوهر شمشیرخم ← خمیدگی تیغقد دو تا ← قامت دوتاه و خمیده

خاری ندمید ازین بیابان

مژگان طلب است خواب پا هم

بیدل چو عرق وفا سرشتان

آیند ز عبرت از حیا هم

حیا ← شرم و آزرمسرشتان ← سرشته‌شدگان؛ سرشت‌دارانعبرت ← پند و عبرتعرق وفا ← عرق وفاداری
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗