› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1220

دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اشدچهبجاشدردیف شد چه بجا شددشواری نسبتاً آسان

دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد

سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتیغ ← شمشیرخاک سر کوی ← خاک پای کوی معشوقوفا ← پیمان‌داری و صدق عشقچه بجا شد ← چه شایسته و خوش افتاد

اشکم که دلی داشت گره بر سر مژگان

در کوی تو از دیده جدا شد چه بجا شد

ما را به بساطی که تو چون فتنه نشستی

برخاستن از خویش عصا شد چه بجا شد

چون سایه به خاک قدمت جبههٔ ما را

یک سجده به صد شکر ادا شد چه بجا شد

این دیده که حسرتکده شوق تماشاست

ای خوش نگهان جای شما شد چه بجا شد

حسرتکده ← جایگاه حسرتشوق تماشاست ← سرشار از اشتیاق دیدن استنگهان ← نگاه‌ها

از حسرت دیدار تو اشک هوس آلود

امشب نگه چشم حیا شد چه بجا شد

چشمت به غلط سوی دل انداخت نگاهی‌

تیری که ازان شست خطا شد چه بجا شد

به غلط ← به اشتباهخطا شد ← از هدف منحرف شدشست ← جای تیر بر زه کمان

بر صفحهٔ روی تو زکلک ید تقدیر

خط سیه انگشت‌نما شد چه بجا شد

انگشت‌نما ← انگشت‌نما؛ بسیار مشهورخط سیه ← خط سیاه؛ نشانه تیرهید تقدیر ← دست سرنوشت

در بزم تو آخر نگه شعله عنانم

چون شمع زاشک آبله پا شد چه بجا شد

آبله پا ← تاول پا از ایستادنبزم ← مجلس بزمعنانم ← مهار و اختیارم

لخت جگری بر سر هر اشک فشاندیم

حق نمک گریه ادا شد چه بجا شد

گردی که به امید تو دادیم به بادش

آرایش صد دست دعا شد چه بجا شد

چون سایه سر راه دو رنگی نگرفتیم

روز سیه ما شب ما شد چه بجا شد

زین یکدو نفس عمر میان من و دلدار

گیرم که ادا‌های بجا شد چه بجا شد

ادا‌های بجا ← رفتارهای به‌موقع و شایستهدلدار ← معشوقیکدو نفس ← چند دم کوتاه عمر

بیدل هوس نشئهٔ آوارگی‌ای داشت

چون اشگ‌کنون بی‌سر وپا شد چه بجا شد

اشگ‌کنون ← همچون اشکبی‌سر وپا ← آواره و بی‌سامان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗