› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1222

جگری آبله زد تخم غمی پیدا شد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه میپیداشدردیف پیدا شددشواری میانه

جگری آبله زد تخم غمی پیدا شد

دلی آشفت غبار المی پیدا شد

صفحهٔ‌سادهٔ هستی خط نیرنگ نداشت

خیرگی کرد نظر‌ها رقمی پیدا شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخط نیرنگ ← نقش فریب و رنگ‌آمیزیخیرگی ← خیره شدن از حیرترقمی ← نقشی و خطیصفحهٔ‌سادهٔ هستی ← پهنه بی‌نقش وجود

نغمهٔ پردهٔ دل مختلف آهنگ نبود

ناله دزدید نفس زیر و بمی پیدا شد

زیر و بمی ← نت‌های زیر و بم موسیقیمختلف آهنگ ← ناهم‌آهنگپردهٔ دل ← مقام و لایه درونی دل

باز آهم پی تاراج تسلی برخاست

صف بیتابی دل را علمی پیدا شد

بسکه دارم عرق از خجلت پرواز چو ابر

گر غبارم به هوا رفت نمی پیدا شد

عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ

خاک ره‌گشتم و نقش قدمی پیدا شد

جولانگه دلدار ← میدان جولان معشوقسراغ ← خبر و نشانعدمم ← نیستی‌امنقش قدمی ← اثر پایی

رشک آن برهمنم سوخت که در فکر وصال

گم شد از خویش و ز جیب صنمی پیدا شد

برهمنم ← روحانی هندوجیب صنمی ← گریبان بت/معشوقرشک ← حسادت

فرصت عیش جهان حیرت چشم آهوست

مژه برهم زدنی، گرد رمی پیدا شد

قد پیری ثمر عاقبت‌اندیشی ماست

زندگی زیر قدم دید خمی پیدا شد

خمی ← خمیدگی کمرعاقبت‌اندیشی ← دوراندیشی عاقبتقد پیری ← قامت خمیده پیری

بسکه درگلشن ما رنگ هوا سوخته است

بی‌نفس بود اگر صبح‌دمی پیدا شد

بسکه ← چندان‌کهرنگ هوا ← طراوت و نشاط فضاصبح‌دمی ← دمی از سپیده‌دم

هستی صرف همان غفلت آگاهی بود

خبر از خویش گرفتم عدمی پیدا شد

خواب پا برد زما زحمت جولان بیدل

مشق بیکاری ما را قلمی پیدا شد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗