› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2068

وداع دورگرد عرضهٔ آرام رم کردم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه مکردمردیف کردمدشواری درآمدنی

وداع دورگرد عرضهٔ آرام رم کردم

سحر گل کردم و کار دو عالم در دو دم کردم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددو دم ← دو لحظهدورگرد ← چرخان؛ فلک یا روزگاررم کردم ← رم دادم؛ گریزاندمسحر گل ← سحر را شکفتم؛ گل سحرعرضهٔ آرام ← پیشنهاد آرامش

روا کم دارد اطوارم که گردد در دل رسوا

اگر آهم هوس سر کرد هم در دل علم کردم

اطوارم ← رفتارها و حالات منعلم کردم ← برافراشتم؛ آشکار کردمهوس سر ← سرکشیدن هوس

وداع حرص راه حاصل آرام وا دارد

عسل گل کرد هر گه کام دل مسرور سم کردم

سحرگه مطلع اسرار آهم در علو آمد

دل آسوده را مردود درگاه الم کردم

الم ← درد و اندوهعلو ← بلندی و اوجمردود درگاه ← رانده‌شده از آستانمطلع اسرار ← آغاز و طلوع رازها

هوس مگمار در احکام اعمال الم حاصل

حصول سکهٔ دل کو، طلا و مس درم کردم

اعمال الم ← کارهای دردآوردرم ← سکهٔ خرد و ناچیزسکهٔ دل ← ارزش واقعی قلبمگمار ← مگذار؛ رها مکن

دل آواره‌ام طور رم آسوده‌ای دارد

اگر گرد ملال آورد صحرا را ارم کردم

ارم ← باغ ارم؛ بهشت‌گونهطور رم ← شیوهٔ رمیدن و گریزگرد ملال ← غبار دل‌گرفتگی

طمع واکرد هرگه راه احرام دل طامع

صدا را در سواد سرمه سر دادم عدم کردم

احرام دل ← آمادگی مقدس دلسواد سرمه ← سیاهی سرمهطامع ← حریص و طمع‌کارعدم کردم ← به نیستی بردمواکرد ← گشود و باز کرد

اگر آگاه حالم مرگ هم گردد که رحم آرد

که مردم در ره اما درد دل آواره کم کردم

مآل عمر بیدل داد وهمم داد آسودم

دو دم درس هوس‌ها گرم کردم، سرد هم کردم

درس هوس‌ها ← آموزش هوس‌هادو دم ← دو لحظهمآل عمر ← سرانجام زندگیوهمم ← خیال و گمانم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
سرمه
گرد سیاه برای چشم؛ در شعر نشانه بینایی، سیاهی یا غبار چشم.
حرص
آز و طمعِ بی‌پایان؛ نمادِ بندگیِ دنیا و آفتِ جان.
صحرا
دشتِ بی‌کران؛ نمادِ آزادی، تجلیِ بی‌حد و جنونِ عشق.
حاصل
دستاورد و نتیجه؛ نمادِ ثمرِ عمر و بهرهٔ نهایی.
سواد
سیاهی و تیرگی؛ نشانه غبار، حجاب و ظلمتِ پیش از روشنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗