دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 5
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددریا ← دریای اشکسودا ← هوس و جنون عشقگریهٔ سودا ← گریهٔ سودازدگی و جنون عشق
ساقی امشب چه جنون ریخت به پیمانهٔ هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا
ساقی ← شرابدهنده، معشوققلقل مینا ← صدای جوشش شیشهٔ شرابپیمانهٔ هوش ← پیالهٔ خرد و آگاهی
محو او گشتم و رازم به ملاء توفان کرد
هست حیرانی عاشق لب گویا، گویا
توفان کرد ← طوفانی برانگیختحیرانی عاشق ← سرگشتگیِ عاشقلب گویا ← لب گویا و سخنگوملاء ← جمع و انبوه مردم
داغ معماری اشکم که به یک لغزیدن
عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا
آبله ← تاول پای از سیر و سلوکبرپا ← برخاسته، بر پا شدهداغ معماری اشکم ← حسرت بنای اشک منلغزیدن ← لغزش و افتادن
درد عشقم من و خلوتگه رازم وطن است
گشتهام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا
خلوتگه رازم ← جایگاه خلوت اسرار مننالهٔ رسوا ← نالهٔ آشکارکنندهٔ رازوطن است ← جایگاه اصلی من است
نذر آوارگی شوق هوایت دارم
مشت خاکی که دهد طرح به صحرا، صحرا
شوق هوایت ← اشتیاق هوای عشق توطرح به صحرا ← نقشهٔ بیابان بیکراننذر آوارگی ← عهد سرگردانی
دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب
ای سر موی تو سرکوب ختنها، تنها
ختنها ← زیبارویان سرزمین ختنسر مویی ← اندکی، به اندازهٔ موییسرکوب ختنها ← فروکوبندهٔ زیبارویان ختن
دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبال کند جام لدن یا دنیا
جام لدن ← پیالهٔ علم لدنی الهیدنیا ← جهان مادی و ظاهریدو قدح ← دو پیاله: لدن و دنیادور انسان ← نوبت و گردش زندگی انسان
تا تقاضا به میان آمده، مطلب رفتهست
نیست غیر از کف افسوس طلبها، لبها
تقاضا ← خواستن و طلبمطلب ← مقصود و مطلوبکف افسوس ← کف زدن حسرت
بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروز کن امروز، ز فردا، فردا
تاراج غم ← غارت اندوهنسیه ← وعدهٔ آینده، قرضنقد ← سرمایهٔ آماده و موجود
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
- غم
- اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شبهای تنهایی.
- عافیت
- تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
- دریا
- پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بیکرانی یا اصل وحدت.
- کف
- کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهیدستی.
- محو
- زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
غزلهای مرتبط