دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2732
تا چند کشد دل الم بیهده کوشی
تا چند کشد دل الم بیهده کوشی
چون صبح نفس باختم از خانه بدوشی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندالم بیهده ← رنج بیهودهخانه بدوشی ← آوارگی و بیخانمانینفس باختم ← جان باختتم؛ دم از کف دادمکوشی ← کوشش
خجلت ثمر دشت تردد نتوان زیست
ترسم به عرق گم شود از آبله جوشی
امروز کسی محرم فریاد کسی نیست
دلکوب خودم چون جرس از هرزه خروشی
شمعی که به فانوس خیال تو فروزند
چون آتش یاقوت نمیرد ز خموشی
آتش یاقوت ← سرخی و تابش یاقوتخموشی ← خاموشیفانوس خیال ← چراغ پندار و تصورفروزند ← روشن کنند
ای خواب تو تلخ از هوس مخمل دنیا
حیف است ز حرف کفنت پنبه به گوشی
خواب تو تلخ ← آرامت ناگوارمخمل دنیا ← نرمی فریبندهٔ دنیاپنبه به گوشی ← بیتوجهی عمدی
گر آگهی از ننگ بدانجامی اقبال
هر چند به گردون رسی از خاک به جوشی
از خاک به جوشی ← از خاک برمیآیی؛ ناپایداراقبال ← سعادت ظاهریننگ بدانجامی ← شرم سرانجام بدگردون ← آسمان و اوج
تا خجلت پستی نکشد نشئهٔ همت
آن جرعه که بر خاک توان ریخت ننوشی
بر خاک توان ریخت ← شایستهٔ ریختن بر خاکجرعه ← اندک نوشیدنیخجلت پستی ← شرم فرودستینشئهٔ همت ← سرخوشی ارادهٔ بلند
در سعی طلب چشم به فرصت نتوان دوخت
برق آینهدار است مبادا مژه پوشی
بیدل اگر آگه شوی از درد محبت
یک زخم به صد صبح تبسم نفروشی
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزلهای مرتبط