› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2812

نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اییدشواری میانه

نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی

نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی

به غفلت ساخت دل تا وارهید از غیرت امکان

چه ها می‌سوخت این آیینه گر می‌داشت بینایی

مزاج عافیت یکسر شکست آماده است اینجا

همه گر سنگ باشد نیست بی‌اندوه مینایی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشکست آماده ← آمادهٔ درهم‌شکستنمزاج عافیت ← طبیعت سلامت و آرامشمینایی ← شیشهٔ ظریف و شکستنی

بلد عشق است از سر منزل مجنون چه می‌پرسی

که اینجا خانه‌ها چون دیدهٔ آهوست صحرایی

خیال زندگی پختن دماغ هرزه می‌خواهد

همه گر دل شود آیینه‌ات آن به که ننمایی

علف خواری نباید سر کشد از حکم گردونت

که دوش از بار اگر دزدی به زیر چوب می‌آیی

حکم گردونت ← فرمان تقدیر و فلکدوش از بار ← شانه‌ات از بارِ دزدیزیر چوب ← زیر ضربهٔ مجازاتعلف خواری ← زندگی پست و شکم‌پرستی

ز ننگ اعتبار پوچ هستی بر نمی‌آید

عدم کرد از ترحم پیکر ما را هیولایی

عدم ← نیستی، نیست‌بودنننگ اعتبار ← شرمساریِ آبروی پوچهیولایی ← صورت بی‌شکلِ اولیهٔ مادهپوچ هستی ← بی‌مایگی وجود

نوایی از صدف گل می‌کند کای غافل از قسمت

لب خشکی که ما داریم دربایی‌ست دریایی

دربایی‌ست دریایی ← خود دریایی‌ست پهناورلب خشکی ← دهان تشنه و بی‌بهرهنوایی از صدف ← صدایی از درون صدفگل می‌کند ← می‌شکفد، آشکار می‌شود

به خاموشی مباش از نالهٔ بی‌رنگ دل غافل

نفس چندین نیستان ریشه دارد از لب نایی

به خواب ناز هم زان چشم جادو می‌کشد قامت

به انداز بلندی‌های مژگان فتنه بالایی

نهان می‌دارد از شرم تکلم لعل خاموشش

چو بند نیشکر در بوس هم ذوق شکرخایی

بند نیشکر ← گره و بندِ نی‌شکرتکلم ← سخن‌گفتنشکرخایی ← شکر جویدن، لذت شیرینیلعل خاموشش ← لب سرخ خاموش او

هلال اوج قدر از وضع تسلیم تو می‌بالد

فلک فرشی گر از خود یک خم ابرو فرود آیی

خم ابرو ← قوس و چینِ ابروفلک فرشی ← آسمانْ فرشِ راهت شودهلال اوج قدر ← ماه نوِ بلندمرتبگیوضع تسلیم ← حالت فروتنی و سرسپردگی

ندانم با که می‌باید درین ویرانه جوشیدن

به هر محفل که ره بردم چو شمعم سوخت تنهایی

هوای دامن او گر نباشد شهپر همت

که بر می‌دارد از مشت غبارم ناتوانایی

شهپر همت ← بال بلندِ عزم و همتمشت غبارم ← وجود ناچیز و خاکی منناتوانایی ← ناتوانی، بی‌قدرتیهوای دامن ← آرزوی پناه به دامن او

چه سان از سستی طالع ز پا افتاده‌ام بیدل

که تمثال ضعیفم را کند آیینه دیبایی

آیینه دیبایی ← آینهٔ ابریشم‌نما و فریبندهتمثال ضعیفم ← تصویر ناتوان و سست منسستی طالع ← بدشانسی و سستی بخت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗