ز گفت و گو نیامد صیدِ جمعیت به بند ما
ز گفت و گو نیامد صیدِ جمعیت به بند ما
مگر از سعیِ خاموشی نفس گیرد کمند ما
اگر از خاکِ ره تا سایه فرقی میتوان کردن
جز این مقدار نتوان یافت از پست و بلند ما
ز سیرِ برقتازانِ شرر جولان چه میپرسی؟
که بود از خودگذشتن اولینگامِ سمند ما
تو خواهی پرده رنگینساز و خواهی چهره گلگونکن
به هر آتش که باشد سوختندارد سپند ما
از آن چشمِ عتابآلود ذوقِ زندگانی کو؟
غمِ باداممِ تلخی برد شیرینی ز قند ما
ز جوشِ باده میباید سراغ نشئه پرسیدن
همان نیرنگِ بیچونیست عرضِ چون و چند ما
اگر تا صانع از مصنوع راهی میتوان بردن
چرا دربندِ نقشِ ما نباشد نقشبند ما؟
چو شمع از جستجو رفتیم تا سر منزلِ داغی
تلاشِ نقشِ پایی داشت شبگیرِ بلند ما
نگاهِ عبرتیم اما درین صحرای بیحاصل
حریفِ صیدِ گیرایی نمیگردد کمند ما
نگردد هیچکافر محوِ افسونِ غلطبینی
غبارِ خویش شد در جلوهگاهت چشمبند ما
جهان توفان رنگ و دل همان مشتاق بیرنگی
چه سازد جلوه با آیینهٔ مشکلپسند ما
کمین نالهای داریم در گَردِ عدم بیدل
ز خاکستر صدای رفته میجوید سپند ما
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.