دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1599
دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید
دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید
آیینهٔ خیال که ما را به خواب دید
صد پرده پردهدارتر از رمز غیب بود
آن بینقابیای که تو را بینقاب دید
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندرمز غیب ← راز نهان عالمپرده ← حجاب و پوشیدگی رازپردهدارتر ← پوشیدهتر و رازدارتر
فطرت به هر چه وارسد آیینهٔ خود است
گوهر ز موج بحر همان یک سراب دید
حرف تعین من وما آنقدر نبود
عالم به چشم صفر رقوم حساب دید
تعین ← تشخص و جداسازی من و ماصفر رقوم ← صفر در شمارهها؛ هیچانگاریمن وما ← دوگانگی خود و دیگری
در درسگاه عشق دلایل جهالت است
طبعی بهم رسان که نباید کتاب دید
درسگاه عشق ← مکتب و مدرسهٔ عشقدلایل جهالت است ← دلیلآوری نشانهٔ نادانی استطبعی بهم رسان ← ذوقی بیاب و فراهم کن
اشک سر مژه به تامل رسیدهایم
خود را ندید کس که نه پا در رکاب دید
فرصت کجاست تا سوی هم چشم واکنیم
نتوان ز انفعال به روی حباب دید
عبرت نگاه دور خیالیم زیر چرخ
باید همین به شیشهٔ ساعت شراب دید
از انتقام سوخته جانان حذر کنید
آتش قیامت از نم اشک کباب دید
بودم ز بسکه منفعل دعوی وفا
گفتم به حال من نظری کن در آب دید
برق جنون دمی که زد آتش به صفحهام
بیدل به یک جهان نقطم انتخاب دید
برق جنون ← جرقه و درخشش دیوانگیصفحهام ← صفحهٔ دل یا دفتر وجودمنقطم انتخاب دید ← مرا چون نقطهٔ برگزیده دید
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزلهای مرتبط