› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 370

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگشرابردیف شرابدشواری میانه

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب

شکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصد فرنگ ← صد شیشهٔ فرنگیفتنه رنگ ← فتنه‌گون؛ آشوب‌رنگنیم‌گردش ← نیم‌چرخشِ چشم

ز خود تهی شدن آغوش بی‌نیازی اوست

به رنگ شیشه برآ، نیست باب سنگ شراب

دماغ مشرب عشاق قطره حوصله نیست

محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب

نگه بهار وتصوربهشت وهوش چمن

ز نشئه می‌رسد امروز گل به چنگ شراب

نشئه ← سرمستی

به قهقهی که ز مینای ما برون زده است

هزار رنگ عرق می‌کند ز ننگ شراب

قهقهی ← قهقهه‌ایمینای ما ← شیشه یا جامِ ما

خیال آب ده ز ساغر تحیر من

به قدر بوی گل آورده‌ام به رنگ شراب

خمار وحشتم از چشم آهوان نشکست

مگر به ساغر داغم دهد پلنگ شراب

گرانی از مژه وا چید شوخی نگهش

زدود ز آینهٔ برگ تاک زنگ شراب

ز حرف و صوت جهان در خمار دردسرم

دگر چه جوشد ازین شیشه جز ترنگ شراب

ترنگ ← طنین و صدایِ زنگِ شیشهخمار دردسرم ← خمارِ سردردِ من

حذرکنید ز انجام عیش این محفل

کدام شیشه که آخر نزد به سنگ شراب

فشارآب بقا کم زتیغ قاتل نیست

گلوی شیشهٔ ما را گرفته تنگ شراب

فشارآب بقا ← فشارِ آبِ بقا؛ تنگنایِ ماندنگرفته تنگ ← به سختی فشرده

قدح به سرخوشی وهم می‌زنم بیدل

درین بهار چه دارد به غیر بنگ شراب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗