› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1364

محفل هستی به تحریک دلی آراستند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لیاراستندردیف اراستنددشواری میانه

محفل هستی به تحریک دلی آراستند

دانه‌ای در شوخی آمد حاصلی آراستند

ذره تا خورشید بال افشان انداز فناست

عرصهٔ امکان ز رقص بسملی آراستند

عقدهٔ کار دو عالم دستگاه هوش بود

بیخودان آسانی از هر مشکلی آراستند

دل غبار آورد و چشمی گشت با نم آشنا

غافلان هنگامهٔ آب و گلی آراستند

کعبه و بتخانه نقش مرکز تحقیق نیست

هرکجا گم گشت ره سرمنزلی آراستند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبتخانه ← معبد بتانسرمنزلی ← مقصد و منزل نهاییمرکز تحقیق ← قطب حقیقی جست‌وجو

قلزم دل را کناری در نظر پیدا نبود

گرد حیرت جلوه·گر شد ساحلی آراستند

جلوه·گر ← پدیدار و نمایانقلزم دل ← دریای بیکران دلکناری ← ساحل و کنارهگرد حیرت ← غبار سرگشتگی

ساده بود آیینهٔ امکان ز تمثال دویی

مشق حق کردند و فرد باطلی آراستند

آیینهٔ امکان ← آینهٔ هستیِ ممکنتمثال دویی ← صورت دوبی و غیریتفرد باطلی ← یک باطلِ تنها آراستندمشق حق ← تمرین و نقش حق

بی‌نیازبها به توفان عرق داد احتیاج

کز نم خجلت جبین سایلی آراستند

بی‌نیازبها ← حالت‌های استغناتوفان عرق ← طوفان شرمِ عرق‌ریزجبین سایلی ← پیشانی گدا و نیازمندینم خجلت ← رطوبت شرمساری

چون جرس از بسکه پیش‌آهنگ ساز وحشتیم

گرد ما برخاست هر جا محملی آراستند

جرس ← زنگ کاروانمحملی ← کجاوه و هودجپیش‌آهنگ ← پیشتاز و پیشرو

دست هر امید محکم داشت دامان دلی

یاس تا بی‌کس نباشد بیدلی آراستند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗