› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2696

به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ابستپنداریردیف پنداریدشواری میانه

به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری

تبسم از حیا گل بر سر آبست پنداری

غبارم از خرامت ششجهت دست دعا دارد

حضور چینِ دامان تو محراب‌ست پنداری

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرامت ← خرام و راهِ رفتنِ توششجهت ← شش سویِ جهانمحراب‌ست ← محرابِ نماز استچینِ دامان ← چینِ دامنِ تو

ندارد ساز عجزم چون نگه سامان آهنگی

به مژگانت که شوخی‌های مضراب‌ست پنداری

ساز عجزم ← سازِ ناتوانی‌امسامان آهنگی ← نظم و سامانِ نغمهمضراب‌ست ← مضرابِ ساز است

سپند آتش دل کرده‌ام ذرات امکان را

تب شوق تو خورشید جهانتابست پنداری

جهانتابست ← جهان‌افروز استذرات امکان ← ذرّه‌های جهانِ ممکنسپند ← اسفندِ دودکردنی

سر از بالین نازم یاد مخمل برنمی‌دارد

بساط خاکساری‌ها شکر‌خوابست پنداری

بالین نازم ← بالشِ ناز و تکبرمخاکساری‌ها ← فروتنی‌هاشکر‌خوابست ← خوابِ شیرین است

به فکر هستی از خود هر نفس می‌بایدم رفتن

خیال مشت خاکم عالم آبست پنداری

نشد کیفیت احوال خود بر هیچکس روشن

درین عبرت‌سرا آیینه نایاب‌ست پنداری

عبرت‌سرا ← سرایِ پند و عبرتکیفیت احوال ← چگونگیِ حال‌ها

خسیسان بر جهان پوج دارند اینقدر غوغا

سگان را استخوان خشک مهتاب‌ست پنداری

جهان پوج ← دنیای پوچ و تهیخسیسان ← پست‌طینتانمهتاب‌ست ← چون مهتاب می‌نماید

گهر در بحر از گرد یتیمی خاک می‌لیسد

تو از پندار حرص تشنه سیراب‌ست پنداری

پندار حرص ← توهمِ آزمندیگرد یتیمی ← غبارِ بی‌کس‌ی

دلیل شوخی عشق است محو حسن گردیدن

نگه گستاخی‌ای دارد که آداب‌ست پنداری

شوخی عشق ← بازی و لطفِ عشقمحو حسن ← فنا در زیباییگستاخی‌ای ← بی‌باکی و جسارت

خیال از رنگ تحقیقم غباری در نظر دارد

مصور در کمین طرح سنجاب‌ست پنداری

رنگ تحقیقم ← رنگ و حالِ حقیقت‌جویی‌امطرح سنجاب‌ست ← طرحِ خاکستریِ مبهممصور ← نقاش و تصویرگر

تحیر صورتی نگذاشت در آیینه‌ام بیدل

صفای خانه‌ای دارم که سیلاب‌ست پنداری

تحیر ← سرگشتگی و حیرتسیلاب‌ست ← سیلاب‌گونه استصفای خانه‌ای ← پاکیِ خانه‌ی دل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗