دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 742
بر چهرهٔ آثار جهان رنگ سبب نیست
بر چهرهٔ آثار جهان رنگ سبب نیست
چون آتش یاقوت که تب دارد و تب نیست
وهم است که در شش جهتش ریشه دویدهست
سرسبزی این مزرعه بیبرگ کنب نیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسرسبزی این مزرعه ← سبزی این کشتزار وهمشش جهتش ← شش سوی عالم
چشمی به تأمل نگشودهست نگاهت
بر وضع جهان گر عجبت نیست عجب نیست
تأمل ← درنگ و اندیشیدنعجبت ← شگفتیاتوضع جهان ← حال و سامانهٔ دنیا
تا زندهای امید غنا هرزه خیالیست
این آمد ورفت نفست غیر طلب نیست
شغل هوس خواجه مگر گم شود از مرگ
اینحکهٔ هنگامهٔ حرص است جرب نیست
اینحکهٔ ← این خارش و حکّهجرب نیست ← صرف جَرَب و بیماری پوست نیستشغل هوس ← کار و دغدغهٔ هوسهنگامهٔ حرص ← غوغای آزمندی
در هیچ صفت داد فضولی نتوان داد
تا دل هوسانشاست جهان جای طلب نیست
جای طلب نیست ← جای خواهش و جستجو نیستداد فضولی ← داوری فضولانههوسانشاست ← هوسآفرین است
دور است شکست دل از آرایش تعمیر
اینکارگه شیشهٔ رنگ است حلب نیست
آرایش تعمیر ← آراستن و بازسازیحلب نیست ← حلبِ شیشهگر نیست؛ سهلترمیم نیستشکست دل ← دلشکستگیشیشهٔ رنگ ← شیشهٔ رنگین و شکننده
تسلیموسر وبرگ فضولی چه جنون است
گر ریشه کند دانهات ازکشت ادب نیست
تسلیموسر وبرگ ← تسلیم با سازوبرگ ادعافضولی ← دخالت بیجا
کاملادبان قانع یک سجده جبینند
مشتاق زمینبوس هوس تشنهٔ لب نیست
تشنهٔ لب نیست ← لبتشنه و حریص نیستزمینبوس ← بوسه بر خاک؛ سجدهکاملادبان ← صاحبان ادب کامل
بیباده دل از زنگ طبیعت نتوان شست
افسوس که در آینهها آب عنب نیست
بیدل غم روز سیه ازما نتوان برد
چین سحر اینجا شکن دامن شب نیست
روز سیه ← روزگار سیاهشکن دامن شب ← چین دامن شب؛ پایان ظلمتچین سحر ← چین و چینهشکن سپیده
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزلهای مرتبط