باز گردون در عبیرافشانی زلف شب است
باز گردون در عبیرافشانی زلف شب است
سرمهٔ خط که امشب نور چشم کوکب است
تشنگان وادی امید را تر کن لبی
ای که جوش چشمهٔ خضرت به چاه غبغب است
یاد زلفت گر نباشد دل تپش آواره نیست
طایر ما را پریشانی ز پرواز شب است
مدت بیماری امکان که نامش زندگیست
یک نفس تحریک نبض وی شرر گرد تب است
هر که را دیدیم درس وحشت از بر میکند
مخمل آفاق طفلان جنون را مکتب است
جان بیرنگیست هر کس بگذرد از قید جسم
ناله چون از لب برون آمد هوایش قالب است
از فریب سرمه ساییهای آن چشم سیاه
سرمهدان را میل انگشت تحیر بر لب است
ذرهای در دشت امکان از هوس آزاد نیست
صبح و شام اینجا غبار کاروان مطلب است
نیست تشویش خر و بارت به غیر از عذر لنگ
گر توانی رفتن از خود بیخودی هم مرکب است
در بیابانی که ما راه طلب گم کردهایم
کرم شبتابی اگر در جلوه آید کوکب است
جز شکست بیضه تعمیر پر پرواز نیست
گر ز خودداری دلت وارست مذهب مشرب است
بر لب اظهار بیدل مهر خاموشیست لیک
سینهٔ ما چون خم می گرم جوش یارب است
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.