› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1320

آن سبکروحان که تن در خاکساری داده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادهانددشواری دشوارتر

آن سبکروحان که تن در خاکساری داده‌اند

در سواد سرمهٔ خط چون نگاه افتاده‌اند

بر خط عجز نفس عمری‌ست جولان می‌کنی

رهروان یک سر تپش آواره ی این جاده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتپش آواره ← تپشِ سرگردان و بی‌قرارجولان می‌کنی ← می‌تازی و می‌گردیخط عجز نفس ← مرز و مسیرِ ناتوانیِ نفسرهروان ← روندگانِ راه

رنگ حال سرو قمری بین که در گلزار دهر

خاکساران زیر طوق و سرکشان آزاده‌اند

خاکساران ← فروتنانرنگ حال ← حالت و وضعِ احوالزیر طوق ← در بندِ طوق و قیدسرو قمری ← سرو و مرغِ قمریگلزار دهر ← باغِ روزگار

درخور ضبط نفس دل را ثبات آبروست

بحر با تمکین بود تا موج‌ها استاده‌اند

ممسکان را در مدارا نرم رو فهمیده‌ای

لیک در سختی چو پستان زن نازاده‌اند

مدارا ← نرمی و سازگاریممسکان ← بخیلان و خسیساننرم رو ← نرم‌خوی و آسان‌گیرپستان زن نازاده‌اند ← چون پستانِ زنِ نازا؛ بی‌ثمر

نقش مردی آب شد از ننگ این زن‌طینتان

کز نتایج ریش می‌زایند از بس ماده‌اند

زن‌طینتان ← سست‌طینتان و نامردانماده‌اند ← مادینه و سست‌عنصرندنتایج ریش ← فرزندانِ ریش‌دار اما زن‌صفتنقش مردی ← نشان و حقیقتِ مردانگی

در دبستان جهان از بسکه درس غفلت است

خلق چون لوح‌مزار از نقش عبرت ساده‌اند

دبستان جهان ← مدرسهٔ دنیادرس غفلت ← درسِ بی‌خبریلوح‌مزار ← سنگِ گورنقش عبرت ساده‌اند ← از نقشِ پند خالی‌اند

بی طواف دل مدان ما را که از خود رفتگان

همچو حیرت بر در آیینه‌ها افتاده‌اند

خاک هستی یک قلم بر باد پرواز فناست

غافلان محو بز افکندن سجاده‌اند

خاک هستی ← غبارِ وجودیک قلم ← یکسره و یک‌باره

عشق در هرپرد آهنگی دگر می‌پرورد

جام و مینا جمله گویا و خموش باده‌اند

آهنگی دگر ← لحن و نوای دیگرجام و مینا ← پیاله و شیشهٔ شرابخموش باده‌اند ← بادهٔ خاموش‌اند؛ بی‌صدا سخن‌گوهرپرد ← هر پردهٔ موسیقایی

همچو بیدل ذره تا خورشید این حیرت‌سرا

چشم شوقی در سراغ جلوه‌ای سر داده‌اند

حیرت‌سرا ← سرای حیرت و سرگشتگیذره تا خورشید ← از خردترین تا بزرگ‌ترینسر داده‌اند ← سر نهاده‌اند؛ فدا کرده‌اندسراغ جلوه‌ای ← در پیِ جلوه‌ای
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗