› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 97

عشق هرجا شوید از دل‌ها غبار رنگ را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگراردیف رادشواری نسبتاً آسان

عشق هرجا شوید از دل‌ها غبار رنگ را

ریگ زیر آب خنداند شرار سنگ را

گر دل ما یک جرس آهنگ بی‌تابی کند

گرد چندین کاروان سازد شکست رنگ را

شوخی مضراب مطرب گر به این کیفیت است

کاسهٔ تنبور مستی می‌دهد آهنگ را

می‌شود دندان ظلم از کند گشتن تیزتر

اره بی‌دندانه چون گردد، ببُرَّد سنگ را

در حباب و موج این دریا تفاوت بیش نیست

اندکی باد است در سر صاحب اورنگ را

یک شرر رنگ وفا از هیچ دل روشن نشد

شمع خاموشی‌ست این غمخانه‌های تنگ را

وهم می‌بالد در اینجا، عقل‌کو، فطرت‌کدام

مزرع ما بیشتر سرسبز دارد بنگ را

برق وحشت کاروان بی‌نشانی منزلم

در نخستین گام می‌سوزم ره و فرسنگ را

عاقبت از ضعف پیری نالهٔ ما اشک شد

سرنگونی بر زمین زد نغمهٔ این چنگ را

سیر باغ خودنمایی‌ها اگر منظور نیست

سبزهٔ بام و در آیینه می‌دان زنگ را

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی

کارها با خود فتاد آخر من دلتنگ را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗