› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 568

هر کجا وحشتی از آتشم افروخته است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه وختهاستردیف استدشواری دشوار

هر کجا وحشتی از آتشم افروخته است

برق در اول پرواز نفس سوخته است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداول پرواز ← آغازِ پروازنفس سوخته ← دمِ سوخته؛ جانِ گداختهوحشتی ← هراسی؛ نشانی از ترس

چه خیال است دل از داغ تسلی‌گردد

اخگری چشم به خاکستر خود دوخته است

اخگری ← پاره آتشیتسلی‌گردد ← آرام و تسلی یابدخاکستر خود ← خاکسترِ خویش

لاف را آینه‌پرداز محبت مکنید

به نفس هیچکس این شعله نیفروخته است

آینه‌پرداز ← پرداخت‌کننده و صیقل‌دهندهٔ آینهلاف ← ادعا و لاف‌زنیمحبت ← عشق و دوستیِ حقیقی

نتوان محرم تحقیق شد از علم و عمل

وضع‌ها ساخته و ما و من آموخته است

ما و من ← خودخواهی و دوگانگیِ نفسمحرم تحقیق ← محرمِ حقیقت‌جوییوضع‌ها ← ظاهرسازی‌ها و شیوه‌ها

پاس اسرار محبت به هوس ناید راست

شمع بر قشقه و زنار چها سوخته است

ای نفس مایه دکانداری غفلت تا چند

آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است

جنس سلامت ← کالای سلامت و رستگاریدکانداری غفلت ← بازرگانیِ غفلت و بی‌خبری

از قماش بد و نیک دو جهان بیخبریم

چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است

قماش ← پارچه؛ جنس و کالای دنیانظر دوخته ← چشم‌بسته از شرم؛ نگاهِ فروافکنده

ذره‌ای نیست که خورشید نمایی نکند

گرد راهت چقدر آینه اندوخته است

آینه اندوخته ← آینه انباشته؛ مظهرِ تجلیخورشید نمایی ← جلوهٔ خورشیدگونهگرد راهت ← غبارِ راه تو

گر نه بیدل سبق از مکتب مجنون دارد

اینقدر چاک گریبان زکه آموخته است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗