› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 542

کینه را در دامن دل‌های سنگین مسکن است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ناستردیف استدشواری میانه

کینه را در دامن دل‌های سنگین مسکن است

هر کجا تخم شرر دیدیم سنگش خرمن است

خاکساران، قاصد افتادگی‌های همند

جاده را طومار نقش پا به منزل بردن است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه منزل بردن ← رساندن به مقصدخاکساران ← فروتنان و خاک‌نشینانطومار نقش پا ← طومارِ جای پاهاقاصد افتادگی‌های همند ← پیام‌رسانِ فروتنیِ یکدیگرند

با دل جمع از خراش سینه غافل نیستیم

غنچه‌سان در هر سرانگشتم نهان صد ناخن است

خراش سینه ← زخم و خراش سینهدل جمع ← خاطرِ آرام و مجتمعغنچه‌سان ← همچون غنچهنهان صد ناخن ← پنهان صد ناخنِ زخم‌زن

بگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فنا

چون شود منزل نمایان گرد راه افشاندن است

غفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافت

ورنه در مهتاب احوال‌کتانها روشن است

تار و پود ← تار و پودِ بافت؛ سراپاغفلت تحقیق ← بی‌توجهی به پژوهیدن حقیقتمهتاب ← نور ماه

بی‌لب او چون خیال غیر در دل‌های صاف

شیشه‌ها را موج صهبا خار در پیراهن است

خار در پیراهن ← آزار پنهان در جامهخیال غیر ← تصور بیگانه و غیرِ اودل‌های صاف ← دل‌های پاک و بی‌کدورتموج صهبا ← موج شراب

آتشی در جیب دل دزدیده‌ام کز سوز آن

مو بر اعضایم چو گلخن دود چشم روزن است

جیب دل ← درون و کنج دلدود چشم روزن ← دودِ چشمِ روزنهسوز آن ← سوختن و دردِ آن آتشگلخن ← آتشدان و کوره

هیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیست

دست قدرت چون تهی شد با گریبان‌دشمن است

افلاس ← تهی‌دستی و بی‌چیزیبا گریبان‌دشمن ← دشمنِ گریبان؛ در ستیز با خوددست قدرت ← دستِ توان و اقتدارسودایی ← شیفتگی و جنون

از وداع غنچه آغوش گل انشا کرده‌ایم

بی‌گریبانی تماشاگاه چندین دامن است

بیدل از چشم تحیرپیشگان نم خواستن

دامن آیینه بر امید آب افشردن است

آب افشردن ← فشردن برای آب؛ کوششی بیهودهتحیرپیشگان ← اهلِ حیرت و سرگشتگیدامن آیینه ← دامنِ آیینهٔ خشکنم خواستن ← طلب اشک و تری
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗