› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1455

بلا‌کشان محبت گل چه نیرنگند

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگنددشواری دشوار

بلا‌کشان محبت گل چه نیرنگند

شکسته‌اند به رنگی که عالم رنگند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبلا‌کشان محبت ← کشندگانِ بلای عشقعالم رنگند ← سراسر رنگ و جلوه‌اندنیرنگند ← پرنیرنگ و شگفت‌اند

چه شیشه و چه پری خانه‌زاد حیرت ماست

به آرمیدگی دل که بیخودان سنگند

آرمیدگی دل ← آرامش دلبیخودان ← بی‌خودانِ عاشقخانه‌زاد حیرت ← پرورده و زاده‌شدهٔ حیرتسنگند ← سخت و سنگ‌دل‌اندپری ← موجود لطیفِ خیالی

ز عیب‌پوی ابنای روزگار مپرس

یکی‌گر آینه پرداخت دیگران زنگند

آینه پرداخت ← آینه را صیقل دادابنای روزگار ← مردم زمانهزنگند ← زنگار و تیرگی‌اندعیب‌پوی ← عیب‌جو و عیب‌جویان

فریب صلح مخور از گشاده‌رویی خلق

که تنگ حوصلیگی‌های عرصهٔ جنگند

عرصهٔ جنگند ← میدانِ جنگ‌اندفریب صلح ← فریبِ آشتی‌نماییگشاده‌رویی ← خوش‌روییِ ظاهری

به وادی‌ای که طلب نارسای مفصد اوست

بهوش باش که منزل رسیدن لنگند

طلب نارسای ← خواستنِ ناتمام و قاصرلنگند ← لنگ و ناتمام‌اندمفصد ← مقصد؛ هدفمنزل رسیدن ← رسیدن به مقصد

نوای پرده‌ی بی‌تابی نفس این است

که عافیت‌طلبان سخت غفلت آهنگند

عافیت‌طلبان ← جویایِ آسایشغفلت آهنگند ← آهنگِ غفلت دارندنفس ← جان و دمنوای پرده‌ی بی‌تابی ← آهنگِ پردهٔ بی‌قراری

تو هر شکست که خواهی به دوش ما بربند

وفا سرشته حریفان طبیعت رنگند

ز وهم بر سر مینای خود چه می‌لرزی

شنو ز شیشه‌گران در شکستن سنگند

در شکستن سنگند ← در شکستن سنگ‌دل‌اندشیشه‌گران ← شیشه‌سازانمینای خود ← شیشهٔ نازکِ وجود خویشوهم ← خیال و پندار

به بستن مژه انجام‌کار شد معلوم

که آب آینه‌ها جمله طعمهٔ زنگند

آب آینه‌ها ← صفایِ آینه‌هاانجام‌کار ← سرانجام کاربستن مژه ← بستن چشم؛ مرگ یا غفلتطعمهٔ زنگند ← قربانیِ زنگار می‌شوند

حباب نیم‌نفس با نفس نمی‌سازد

ز خود تهی‌شدگان بر خود اینقدر تنگند

با نفس نمی‌سازد ← با دمِ زندگی نمی‌سازدتنگند ← بر خود سخت‌گیرندتهی‌شدگان ← خالی‌شدگان از خودحباب نیم‌نفس ← حبابِ کوتاه‌عمر

ز خلق آن همه بیگانه نیستی بیدل

تو هرزه‌فکری و این قوم عالم بنگند

عالم بنگند ← سرتاسر مستِ بنگ‌اندهرزه‌فکری ← خیال‌پردازیِ بیهوده
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗