› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2712

گرفتم شوخیت با شور صد محشر کند بازی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه رکندبازیردیف بازیدشواری درآمدنی

گرفتم شوخیت با شور صد محشر کند بازی

می تمکین همان در ساغر گوهر کند بازی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندساغر گوهر ← جام گوهرینشوخیت ← شوخ‌طبعی توشور صد محشر ← هیاهوی صد رستاخیزمی تمکین ← شراب وقار و آرامش

به هر دشتی که صید طره‌ات بر هم زند بالی

غبارش تا ابد با نافه و عنبر کند بازی

ز جیب هربن مژگان دمد موزونی سروی

خیال قامتت هرگه به چشم ترکند بازی

جیب هربن مژگان ← شکاف هر بن مژهخیال قامتت ← تصور قد توموزونی سروی ← سرو خوش‌اندام

غنا پر درد یاد توست طفل اشک مشتاقان

که گاهی با عقیق و گاه با گوهر کند بازی

ز یاد شانه بر زلف دلاویز تو می‌لرزم

رگ جان اسیران چند با نشتر کند بازی

دلاویز ← دل‌فریبرگ جان ← رگ حیاتشانه بر زلف ← شانه زدن گیسونشتر ← نیشتر جراحی

به موج اشک چوگانی کنم نه گوی گردون را

اگر یک جنبش مژگان جنونم سرکند بازی

جنبش مژگان ← حرکت مژه‌هاسرکند بازی ← آغاز بازی کندموج اشک ← ریزش موج‌وار اشکچوگانی کنم ← چوگان‌بازی کنمگوی گردون ← گوی آسمان

شب هجران سر دامان مژگانی نیفشاندم

چه لازم اشک من با دیدهٔ اختر کند بازی

دیدهٔ اختر ← چشم ستارهسر دامان مژگانی ← بر دامن مژه‌هاشب هجران ← شب دوری

بساط این محیط از عافیت طرفی نمی‌بندد

گهر هم چون حباب اینجا همان با سرکند بازی

سفیدی کرد مویت لیک از طفلی نمی‌فهمی

که آتش تا کجا در زیر خاکستر کند بازی

زیر خاکستر ← نهفته در خاکسترسفیدی کرد مویت ← مویت سفید شدطفلی ← کودکی و ناپختگی

شرر در عرصهٔ تحقیق با ما چشمکی دارد

که از خود چشم پوشد هر که اینجا سر کند بازی

به شغل لهو آخر پیر گردیدم ندانستم

که همچون شعلهٔ جواله‌ام چنبر کند بازی

شغل لهو ← کار بیهوده و بازیچنبر ← حلقه و دایره

نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل

که چندی از تپش آساید و کمتر کند بازی

تپش ← بی‌قراری و تپیدندبستان صدف ← مدرسهٔ صدف؛ مرواریدشدنطفل اشکم ← اشک کودک‌وار من
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗