› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1149

خطی که بر گل روی تو آب می‌ریزد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابمیریزدردیف می ریزددشواری نسبتاً آسان

خطی که بر گل روی تو آب می‌ریزد

به سایه آب رخ آفتاب می‌ریزد

زبان نکهت‌گل ازسوال خود خجل است

لبت ز بسکه به نرمی جواب می‌ریزد

فلک زخون شفق آنچه شب به شیشه کند

صباح در قدح آفتاب می‌ریزد

به هرچه دیده گشودیم گرد وبرانی‌ست

دل که رنگ جهان خراب می‌ریزد

خیال تیغ نگاه تو خون دلها ریخت

به نشئه‌ای که ز مینا شراب می‌ریزد

بیا که بی‌توام امشب به جنبش مژه‌ها

نگه ز دیده چوگرد ازکتاب می‌ریزد

دمی که از دم تیغت سخن رود به زبان

به حلق تشنهٔ ما حسرت آب می‌ریزد

به گریه منکر تردامنان عشق مباش

که اشک بحر ز چشم حباب می‌ریزد

شکنج حلقهٔ دامی که جیب هستی تست

اگر ز خویش برآیی رکاب می‌ریزد

تو ای حباب چه یابی خبر ز حسن محیط

که چشم شوخ تو رنگ نقاب می‌ریزد

درین محیط زبس جای خرمی تنگ است

اگر به خویش ببالد حباب می‌ریزد

بر آتش که نهادند پهلوی بیدل

که جای اشک، شرر زبن‌کباب می ریزد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗