دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1010
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد
سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد
خط ما غبار هم نیست که به کس رسد پیامش
قلم شکستهٔ رنگ، غم نامهبر ندارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندقلم شکستهٔ رنگ ← قلمِ شکسته از ضعفِ رنگنامهبر ← قاصد و پیک
دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیم
قفس دگر ندارد به جز اینکه پر ندارد
زخیال پوچ هستی به عدم مبند تهمت
که میان نازک یار خبر از کمر ندارد
میان نازک ← کمرِ باریک
ز حباب یک تأمل به صد آبرو کفاف است
صدف محیط فرصتگهر دگر ندارد
صدف محیط ← صدفِ دریایِ محیطفرصتگهر ← مرواریدِ فرصتکفاف است ← بسنده است
غم انتظار سایل به مزاج فصل بار است
لب احتیاج مگشاکهکریم در ندارد
سایل ← گدا و نیازخواهفصل بار ← موسمِ بارش و بارآوری
به حلاوت قناعت نرسید طبع منعم
نی بوربای درونش همه جا شکر ندارد
منعم ← توانگر و نعمتدارنی بوربای ← بوریا؛ بسترِ فقیرانه
ز غم قیامت شمع ته خاک هم امان نیست
تو که سوختی طرب کن شب ما سحر ندارد
ته خاک ← زیرِ خاکطرب کن ← شاد باش
ز عیان چه بهره بردم که خیال هم توان پخت
سر بیدماغ تحقیق سر زیر پر ندارد
که رسد به حال زارم که شود به غم دچارم
که به کوی بیکسیها همه کس گذر ندارد
زتلاش همت شمع دلم آب گشت بدل
که به ذوق رفتن از خویش همه پاست سر ندارد
آب گشت بدل ← آب شد و بدل گشتهمه پاست ← سراپا پا شده؛ بیسر
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزلهای مرتبط