› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1302

کم نیست صحبت دل‌گر مرد، زن نماند

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ننماندردیف نمانددشواری دشوار

کم نیست صحبت دل‌گر مرد، زن نماند

آیینه خانه‌ای هست، گر انجمن نماند

گر حسرت هوس‌کیش باز آید از فضولی

کلفت کراست هر چند گل در چمن نماند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندفضولی ← مداخله و فضول‌گریهوس‌کیش ← هوس‌پرستکراست ← از آنِ کیستکلفت ← رنج و زحمت

افسون کاهش اینجا تاب و تب نفس‌هاست

دامن فشان بر این شمع تا سوختن نماند

عرفان ز فهم دوری‌ست، ادراک بی حضوری‌ست

جهدی که در خیالت این علم و فن نماند

ادراک ← دریافت و فهمعرفان ← شناخت شهودی حق

چون صبح از این بیابان چندان تلاش رم کن

کز دامن بلندت گرد شکن نماند

یاد گذشتگان هم آینده است اینجا

در کارگاه تجدید چیزی کهن نماند

بر وضع خلق ختم است آرایش حقیقت

گلشن کجاست هرگه سرو و سمن نماند

مجنون به هر در و دشت محو کنار لیلی‌ست

عاشق به سعی غربت دور از وطن نماند

گرد خیال تا کی هر سو دهد نشانم

جایی روم که آنجا او هم ز من نماند

این مبحث تو و من از نسخهٔ عدم نیست

گر زان دهن بگویم جای سخن نماند

یاران به وسع امکان در ستر حال کوشید

تصویر انفعالیم گر پیرهن نماند

بیدل به دیر اعراض انصاف نیست ورنه

تاوان بت‌پرستی بر برهمن نماند

بت‌پرستی ← پرستش بتبرهمن ← برهمن هندو؛ بت‌پرست نمادینتاوان ← تاوان و کیفردیر اعراض ← صومعهٔ روی‌گردانی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗