› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1684

در چمن تا قامتش انداز شوخی کرد سر

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یکردسرردیف سردشواری دشوارتر

در چمن تا قامتش انداز شوخی کرد سر

سرو خاکستر شد و پرواز قمری کرد سر

بی‌نیازی لازم اقبال عشق افتاده است

عجز مجنون آخر استغنا به لیلی کرد سر

آسمان عمری‌ست در ایجاد دل خول می‌خورد

تاکجا بحر ازگهر خواهد تسلی کرد سر

زین محیطش بیش نتوان برد جز رنج پری

از رگ گردن چو موج آنکس که دعوی کرد سر

در حقیقت هیچکس از هیچکس ممتاز نیست

نور با ظلمت در این محفل مساوی کرد سر

شاهد بیباکی‌گردون هجوم انجم است

جوش ساغر داشت کاین طاووس مستی کرد سر

قابل جولان اشکم عرصهٔ دیگر کجاست

هر دو عالم خاک شدکاین طفل بازی کرد سر

بسکه فرصت برگذشتن محمل تعجیل داشت

تا دم از فردا زدم افسانهٔ دی کرد سر

مقصدکلی به فکرکار خویش افتادنست

بی‌گریبان نیست هر راهی که خواهی کرد سر

بیدل از وضع ادب مگذر که گوهر در محیط

پای سعی موج را از ترک دعوی کرد سر

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗