دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1527
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود
تا دو عالم چمناندود تجلی نشود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتجلی ← ظهور نور الهیرام تسلی ← آرامگرفته از تسلیشوق موسی ← شوق موسی؛ تلمیح طورچمناندود ← پوشیده از چمن و سبزی
همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت
تا به طبع آتش و آب تو مساوی نشود
افراخت ← برافراشتسر تسلیم ← سرِ فروتنی و تسلیمطبع ← سرشت و مزاجیاقوت ← سنگ سرخِ پایدار در آتش
عیش هستی اگر آمادهٔ رسوایی نیست
قلقل شیشهات آن به که منادی نشود
عیش هستی ← خوشی زندگیقلقل شیشهات ← صدای قلقل شرابِ جامتمنادی ← جارچی؛ فاشکننده
رم نما جلوه نگاهی به کمندم دارد
صید من رام فسونهای تسلی بشود
جلوه نگاهی ← نمود یک نگاهرم نما ← رم مکن؛ نگریزفسونهای تسلی ← افسونهای آرامشبخشکمندم ← کمند من
نفی خود کردهام آن جوهر اثبات کجاست
تا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود
ضعف سرمایهام از لاف غرور آزادم
من و آهی که رگگردن دعوی نشود
چون شرر دیده وران میگذرند از سر خویش
این عصا راهبر مقصد اعمی نشود
اعمی ← نابینادیده وران ← بینایان و عارفانشرر ← جرقهعصا راهبر ← عصای راهنما
عشق اگر عام کند رسم خودآرایی را
محملی نیست درین دشت که لیلی نشود
خامشی پرده برانداز هزار اسرار است
نفس سوخته یارب دم عیسی نشود
سربلند تب خورشید محبت بیدل
زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود
تب خورشید محبت ← تبِ گرمای خورشید عشقزیردست هوس ← زیردستِ خواهش نفسسایهٔ طوبی ← سایهٔ درخت بهشتی طوبی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزلهای مرتبط