› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1539

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انشودردیف نشوددشواری میانه

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود

ز پافتادگی‌ام ناله را عصا نشود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسعی نارسا ← کوشش ناکافیعصا نشود ← تکیه‌گاه ناله نگردد

ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد

دل‌گداخته آیینه تا کجا نشود

توفان کرد ← طوفان برانگیختدل‌گداخته ← دل ذوب‌شده از عشقراز محبت ← سر عشق

علاج خسته دلی‌ها مجوز ز طبع درشت

که نرم تا نشود سنگ مومیا نشود

خسته دلی‌ها ← دل‌شکستگی‌هاطبع درشت ← سرشت سخت و خشنمجوز ← روا و روا دارمومیا ← داروی التیام‌بخش

بیان اگر همه مضروف خامشی باشد

چه ممکن است که پامال مدعا نشود

مضروف خامشی ← در ظرف سکوت نهادهپامال مدعا ← زیر پای ادعا لگدمال

ز چرب و خشک به هر استخوان سر‌اغی هست

هما وگر نه چرا مایل گدا نشود

سر‌اغی ← بهره و نصیبهما ← مرغ افسانه‌ای سعادتچرب و خشک ← غذای چرب و خشک؛ روزیگدا ← فقیر و سائل

به پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت

به راستی که خجالت‌کش عصا نشود

خجالت‌کش ← شرمنده‌سازشوخی هوس ← بازی هوس و خواهشعصا ← عصای پیری

جنون چشم ترا دستگاه شوری نیست

که سرمه در نظرش بالد و صدا نشود

بالد ← برویَد و ببالددستگاه شوری ← ظرفیت شور و هیجانسرمه ← سرمهٔ چشم

ازبن ستمکده سامان رنگ پیدایی

خجالتی‌ست که یا رب نصیب ما نشود

سامان رنگ ← سامان خودنمایی و جلوه‌گریستمکده ← سرای ستم؛ دنیاپیدایی ← ظاهر شدن و نمود

به سعی بی‌اثری نچنان پرافشان باش

که شبنمت گرهء خاطر هوا نشود

سعی بی‌اثری ← کوشش بی‌نتیجههوا نشود ← بخار و پوچ نگرددپرافشان ← پرکنده؛ افشانندهگرهء خاطر ← گره دل و اندوه

دل شکفته ندارد سراغ جمعیت

بر این گره قدری جهد کن که وانشود

جمعیت ← تمرکز و آرامش دلشکفته ← گشوده و شادوانشود ← باز نشودگره ← گره دل

به دود وهم گر از چرخ بگذرم بیدل

دماغ نیستی شعله‌ام رسا نشود

دماغ نیستی ← سرمستی و بوی نیستیدود وهم ← دود خیال و پنداررسا نشود ← به کمال نرسدشعله‌ام ← آتش وجودم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗