دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1538
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود
حق نیاز به این سجدهها ادا نشود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآستان ← آستانه و درگاهجبهه نقش پا ← پیشانی چون نقش پایحق نیاز ← حق بندگی و نیازمندی
ز تیرهبختی خود میل در نظر دارد
به خاک پای تو هر دیدهای که وانشود
تیرهبختی ← بدبختی و شوربختیمیل در نظر ← خواهان دیده شدنوانشود ← باز نشود
چه ممکن است که در بوتهٔ گداز وفا
دل آب گردد و جام جهاننما نشود
بوتهٔ گداز ← کورهٔ ذوب فلزجام جهاننما ← جام نشاندهندهٔ جهانوفا ← پایبندی در عشق
برونِ سایهٔ گل خوابگاه شبنم نیست
سرم به پای بتان خاک شد، چرا نشود؟
بتان ← معشوقان زیباروبرونِ سایهٔ گل ← بیرون از سایهٔ گلخوابگاه شبنم ← جای آرمیدن شبنم
توان شد آینهٔ بحر عافیت چو حباب
اگر غبار نَفَس سدِ راه ما نشود
آینهٔ بحر ← آینهٔ دریاحباب ← حباب آب؛ ناپایدارسدِ راه ← مانع راهعافیت ← سلامت و رهاییغبار نَفَس ← غبار نفس و خودی
مرا ز مرگ به خاطر غمی که هست این است
که خاک گردم و دل محرم فنا نشود
خاک گردم ← تبدیل به خاک شوممحرم فنا ← رازدان نیستی و فنا
ز یار دوری و آسایش ای فلک مپسند
که شبنم از بَرِ گل خیزد و هوا نشود
آسایش ← راحتی در دوری یاربَرِ گل ← کنار و روی گلهوا نشود ← بخار و هوا نگردد
دل از غبار تعلق نمیتوان برداشت
نسیم وادی عبرت اگر عصا نشود
عصا نشود ← تکیهگاه و راهنما نگرددغبار تعلق ← آلودگی وابستگی دنیاوادی عبرت ← سرزمین پند و عبرت
به داغ میکند آخر جنون خرامیها
چو شمع بِه که کسی سربرهنه پا نشود
جنون ← شوریدگی عشقخرامیها ← ناز و خرامانرویهاداغ ← سوز و نشان سوختگیسربرهنه پا ← بیکفش و بیسرپوش؛ رسوا
ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل
که خاک گور هم این زخم را دوا نشود
دوا نشود ← درمان نپذیردزخم ← زخم حرص و آزچشم حرص ← چشم آزمند
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزلهای مرتبط