› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 680

غزال امن که الفت خیال مبهم اوست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ماوستدشواری نسبتاً آسان

غزال امن که الفت خیال مبهم اوست

به هر کجا نفسی گرد می‌کند رم اوست

امل کجاست گر از فرصت آگهی باشد

قصور فطرت ما بیش فهمی کم اوست

حساب ملک بقا، با فنا نیاید راست

به عالمی که غبار تو نیست عالم اوست

ز فیض ظاهر امکان سراغ امن مخواه

که صبح عافیت خلق رفتهٔ دم اوست

درین بساط جنون شوکتان عریانی

شکسته‌اند کلاهی که آسمان خم اوست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآسمان خم ← فلک خمیده کلاهبساط جنون ← عرصه دیوانگی عشقشوکتان عریانی ← صاحبان شوکت بی‌پیرایه

غرور راست نیاید به قامت پیری

شکستگی‌ست نگینی که باب خاتم اوست

باب خاتم ← شایسته مهر انگشترراست نیاید ← نمی‌خورد؛ سازگار نیستشکستگی‌ست ← فروتنی و شکسته‌دلی است

علاج کوری دل کن که در قلمرو رنگ

به هر کجا نظری هست جلوه توأم اوست

سراغ کعبه بیرنگی‌ای دلم خون کرد

که درگداز دو عالم زلال زمزم اوست

درگداز ← گداختن و ذوب شدنزلال زمزم ← آب زلال چشمه زمزم

مروّت آب شد از شرم چشم قربانی

که عید عشرت آفاق در محرم اوست

عید عشرت ← جشن خوشی جهانمحرم اوست ← ماه ماتم یا حرم اومروّت ← جوانمردی و مروتچشم قربانی ← نگاه قربانی‌شده

کسی به صید نگاهت چه سحر پردازد

که عکس موج خط سرمه رشتهٔ رم اوست

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد

که یادکاوش مژگان یار مرهم اوست

جراحتی ← زخمی در سینهمرهم اوست ← درمان همان زخمیادکاوش ← یاد خراش مژگان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗