دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 95
گر، دمی، بوس کفت گردد میسر تیغ را
گر، دمی، بوس کفت گردد میسر تیغ را
تا ابد رگهای گل بالد ز جوهر تیغ را
از کدورت برنمیآید مزاج کینهجو
بیشتر دارد همین زنگار در بر تیغ را
ای که داری سیر گلزار شهادت در خیال
بایدتاز شوق زد چون سبزه بر سر تیغ را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسبزه بر سر تیغ ← رستن سبزه روی تیغ، شوق شهادتسیر گلزار ← گشت در باغشهادت ← کشتهشدن در راه حق
عیش خواهی صید آفت شوکه مانند هلال
چرخ ابرومی کند بر چشم ساغر تیغ را
صید آفت ← شکار بلا شوهلال ← ماه نو خمیدهچرخ ابرومی ← ابروی کمانیشکل میکشدچشم ساغر ← دهانهٔ پیاله
پردهٔ نیرنگ توفان بود شوق بسملم
خونم آخر کرد بازوی شناور تیغ را
تا مگر یکبارهگردد قطع راه هستیام
چون دم مقراض میخواهم دو پیکر تیغ را
دم مقراض ← لبهٔ قیچیدو پیکر تیغ ← تیغ دوتیغه، دو لبه
موج توفان میزند جوی به دریا متصل
جوهر دیگر بود در دست حیدر تیغ را
جوهر دیگر ← آبداری و حقیقتی دیگرحیدر ← لقب حضرت علی (ع)موج توفان ← موج خروشان طوفان
هر که را دل از غبارکینهجوییها تهیست
میکشد همچون نیام آسوده در بر تیغ را
در بر ← در آغوش، کنار سینهغبارکینهجوییها ← آلودگی انتقامجوییهانیام ← غلاف شمشیر
دل به امید تلافی میتپد اما کجاست
آنقدر زخمی که خواباند به بستر تیغ را
بیدل از هرمصرعم موج نزاکت میچکد
کردهام رنگین به خون صید لاغر تیغ را
صید لاغر ← شکار نحیف و ضعیفموج نزاکت ← ریزش ظرافت و نازکیهرمصرعم ← هر مصرع شعرم
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزلهای مرتبط