› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1773

دلی دارم که غیر از غنچه بودن نیست بهبودش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ودشدشواری دشوار

دلی دارم که غیر از غنچه بودن نیست بهبودش

تبسم همچو زخم صبح می‌سازد نمکسودش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهبودش ← بهبود و درمانشزخم صبح ← زخمِ سحرگاهغنچه بودن ← بسته‌ماندن چون غنچهنمکسودش ← نمک‌سوده‌اش؛ سوزِ بیشتر

توان از حیرتم جام دو عالم نشئه پیمودن

نگاهی سوده‌ام امشب به لب‌های می‌آلودش

حیرتم ← سرگشتگی و حیرتِ منمی‌آلودش ← شراب‌آلودِ اونشئه پیمودن ← پیمانه‌کردنِ مستینگاهی سوده‌ام ← نگاهی ساییده‌ام؛ نگریسته‌ام

ز موج خط وقار شعلهٔ حسنش تماشا کن

که تمکین می‌چکد همچون رگ یاقوت از دودش

نکردی انتخاب نقش از داغ دل عاشق

عبث چون کعبتین نرد افکندی ز کف زودش

انتخاب نقش ← برگزیدنِ نقش و طرحداغ دل ← داغ و سوزِ دلز کف زودش ← زود از کف افکندی‌اشکعبتین نرد ← تاسِ نرد

گر آهنگ پر فشانی کند پروانهٔ بزمت

چراغان سر کشد از گرد بال شعله فرسودش

آهنگ پر فشانی ← قصدِ بال‌افشانیشعله فرسودش ← شعله‌فرسودهٔ اوپروانهٔ بزمت ← پروانهٔ بزمِ توچراغان ← جشنِ روشناییگرد بال ← غبارِ بال

جهانی در تلاش آبرو ناکام می‌میرد

نمی‌داند که غیر از خاک گشتن نیست مقصودش

تلاش آبرو ← کوشش برای حفظِ آبروخاک گشتن ← خاک‌شدنمقصودش ← غایت و هدفش

تو خواهی بوی گل، خواهی شرار سنگ باش اینجا

ز خود رفتن رهی دارد که نتوان کرد مسدودش

ز خود رفتن ← بی‌خویشی و ازخود‌رهاییشرار سنگ ← جرقهٔ سنگمسدودش ← بستن و سدّ کردنش

ز بیدردی مبادا منفعل سازی محبت را

کز آغوش قبول خوبش هم دور است مردودش

آغوش قبول ← آغوشِ پذیرشبیدردی ← بی‌احساسی و سردیمردودش ← رانده و ردشده‌اشمنفعل سازی ← شرمسار و آزرده‌خاطر کنی

ز سر تا پای من در حسرت دیدار می‌کاهد

به آن ذوقی که بر آیینهٔ دل باید افزودش

آیینهٔ دل ← آینهٔ درونحسرت دیدار ← اندوهِ دوری از دیدارمی‌کاهد ← گداخته و لاغر می‌شود

مپرس از دستگاه نیستی سرمایهٔ هستی

عدم بی‌پرده شد تا اینقدر کردند موجودش

دستگاه نیستی ← سامانه و بساطِ نیستیسرمایهٔ هستی ← مایه و سرمایهٔ وجودعدم بی‌پرده ← نیستیِ آشکار و بی‌حجابموجودش ← او را موجود کردند

سیاهی‌کی ز دست زرشماران می‌رود بیدل

به هر جا آتش افروزی اثر می‌ماند از دودش

آتش افروزی ← برپا کردنِ آتشدودش ← دودِ بازمانده‌اشزرشماران ← زراندوزان و توانگرانسیاهی‌کی ← سیاهی کی؛ کی تیرگی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗