› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1450

هرکه در اظهار مطلب هرزه‌نالی می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه الیمیکندردیف می کنددشواری نسبتاً آسان

هرکه در اظهار مطلب هرزه‌نالی می‌کند

گر همه کهسار باشد شیشه خالی می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداظهار مطلب ← بیان خواستهشیشه خالی ← تهی کردن شیشه؛ بی‌محتوا ساختنهرزه‌نالی ← نالهٔ بیهوده و بی‌جاکهسار ← کوهستان

بهر حاجت پیش هر کس رو نباید ساختن

خفت این تصویر را آخر زگالی می‌کند

منعم و تقلید درویشان، خدا شرمش دهاد

چینی خود را عبث ننگ سفالی می‌کند

تقلید درویشان ← ظاهرسازی به شیوهٔ درویشمنعم ← توانگر و متنعمننگ سفالی ← رسواییِ همپایهٔ سفال پستچینی ← ظروف چینیِ نفیس

جز خری کز صحبت اهل دول نازد به خویش

کم کسی با خرس فخر هم‌جوالی می‌کند

اهل دول ← صاحبان دولت و قدرتفخر هم‌جوالی ← بالیدن به هم‌کیسه‌گی با خرس

جسم خاکی را به اقبال ادب گردون کنید

این بنا‌ها را خمیدن طاق عالی می‌کند

اقبال ادب ← سعادتِ ادب‌ورزیجسم خاکی ← تنِ از خاکخمیدن ← خم شدن از فروتنیطاق عالی ← طاق بلند و باشکوهگردون ← آسمان؛ بلندی

خامشی دل‌چسبی‌ای دارد که تا وامی‌رسیم

حرف نامربوط ما را شعر عالی می‌کند

حرف نامربوط ← سخن بی‌ربط و پریشانخامشی ← سکوتدل‌چسبی‌ای ← جذبه و گیرایی‌ایشعر عالی ← شعر بلند و والا

شبهه از طاق بلند افکنده مینای شعور

ابروی بی‌مو به چشم ما هلالی می‌کند

ابروی بی‌مو ← ابروی بی‌مو؛ هلال‌نماشبهه ← شک و تردیدمینای شعور ← شیشهٔ نازکِ آگاهیهلالی ← مانند هلال ماه

لاف منعم بشنو و تن زن که آب و رنگ جاه

عالمی را بلبل گل‌های قالی می‌کند

با همه واماندگی زین دشت و در باید گذشت

سایه گر پایی ندارد سینه‌مالی می‌کند

دشت و در ← دشت و دره؛ پهنهٔ دنیاسینه‌مالی ← با سینه پیش رفتن؛ تقلاواماندگی ← ماندگی و درماندگی

بسکه جای پر زدن تنگ است در گلزار ما

چارهٔ پرواز رنگ، افسرده‌بالی می‌کند

افسرده‌بالی ← بال‌شکستگی، ناتوانیپر زدن ← پرواز کردنپرواز رنگ ← پروازِ جلوه و رنگگلزار ما ← باغ تنگِ وجود ما

در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت

کس چه سازد زندگی بی‌اعتدالی می‌کند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
عالمی
یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بی‌پایان.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗