› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 712

غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه التوچیستردیف تو چیستدشواری میانه

غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست

تو خود تویی به کجا رفته‌ای خیال تو چیست

جهات دهر یک آغوش انس دارد و بس

به جز سیاهی مژگان رَم غزال تو چیست

محیط عشق ندامت‌گهر نمی‌باشد

جز این عرق که تو پیدایی انفعال تو چیست

به عالم کُرَوی ششجهت مساوات است

چو آفتاب بقایت چه و زوال تو چیست

به پیچ و تاب چو شمع از خودت برآمدنی است

درین حدیقه دگر ریشهٔ نهال تو چیست

مآل شاه و گدا ناامیدی است اینجا

شکستگی هوسی چینی و سفال تو چیست

گذشت عمر به پرواز وَهم عنقایت

دمی به خود نرسیدی که زیر بال تو چیست

به روی پرتو مهر از خرام سایه مپرس

تأملی که درین عرصه پایمال تو چیست

جهان مطلقی از فهم خود چه می‌خواهی

به علم اگر همه‌‌گردون شدی کمال تو چیست

نبودی آمده‌ای نیستی و می‌آیی

نه ماضی‌ای و نه مستقبلی است حال تو چیست

به وهم چشمه چو آیینه خون مخور بیدل

نمی برون نتراویده‌ای زلال تو چیست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗