› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2131

محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رمدشواری دشوار

محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم

آیینه خنده است دماغ تحیرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه خنده ← خندهٔ آینه‌وارتحقیق عنصرم ← جست‌وجوی گوهرِ وجودمدماغ تحیرم ← مشام و سرمستیِ حیرت منمحو دلم ← دلِ محو و فناشده‌ام

آن ناله‌ام که با همه پرواز نارسا

تا دل توان رسید ز نقب تاثرم

نقب تاثرم ← نقبِ تأثر و راه حس منپرواز نارسا ← پروازِ ناتمام

پستی درین محیط گهر کرد قطره را

کسب فروتنی است عروج تفاخرم

عروج تفاخرم ← بالارفتنِ فخر منمحیط گهر ← دریای گوهرکسب فروتنی ← به دست آوردن فروتنی

دانش ز پیکرم عرق انفعال ریخت

گل کرد از گداز خجالت تحیرم

زین‌گلشنم چه برگ نشاط و چه ساز عیش

خون می‌شود چو گل دم آبی که می‌خورم

برگ نشاط ← اسباب شادیدم آبی ← نفسِ آب، جرعهٔ آبساز عیش ← سامان خوشی

جرات به ناتوانی من ناز می‌کند

رنگی شکسته‌ام چقدر‌ها بهادرم

بهادرم ← پهلوان و دلیرمجرات ← دلیریرنگی شکسته‌ام ← رنگ‌باخته و شکسته‌امناز می‌کند ← ناز می‌فروشد

گرد هزار جاده به منزل شکسته است

چون موج گوهر آبله پای تحیرم

شمع خموشم از سر زانوی من مپرس

آیینه زنگ بست به جیب تفکرم

آیینه زنگ بست ← آینه زنگ گرفتجیب تفکرم ← گریبانِ اندیشهٔ منسر زانوی ← سرِ زانو، حالت تفکرشمع خموشم ← شمعِ خاموش من

درد دلم، گداز غمم، داغ حیرتم

فریاد از خیالم و آه از تصورم

تصورم ← خیال و تصور منداغ حیرتم ← داغِ حیرت منگداز غمم ← گداختنِ غم من

نقدی دگر نمی‌شمرد کیسهٔ حباب

بیدل من از تهی شدن خویشتن پرم

تهی شدن خویشتن ← خالی‌شدن از خودنقدی دگر ← سکه و مالِ دیگرپرم ← پر و لبریزمکیسهٔ حباب ← کیسهٔ حباب، تهی و فانی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗