دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 209
افتاده زندگی به کمین هلاکِ ما
افتاده زندگی به کمین هلاکِ ما
چندان که وارسی، به سرِ ماست خاک ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندهلاکِ ← نابودیوارسی ← بررسی و کاوشکمین ← کمینگاه
ذوق گداز دل چقدر زور داشته است
انگور را ز ریشه برآورد تاک ما
بردیم تا سپهرْ غبارِ جنون چو صبح
بر شمع خنده ختم شد از جیب چاک ما
جیب چاک ← گریبانچاکیختم شد ← پایان یافت؛ مُهر شدغبارِ جنون ← گردِ دیوانگی
تاب و تب قیامت هستی کشیدهایم
از مرگ نیست آن همه تشویش و باک ما
کهسار را ز نالهٔ ما باد میبرد
کس را به درد عشق مباد اشتراک ما
قناد نیست مائدهآرای بزم عشق
لذت گمان مبر که زمخت است زاک ما
زاک ← خوراکِ درشتِ مازمخت ← درشت و ناهنجارقناد ← شیرینیسازمائدهآرای ← آرایندهٔ سفره
پست و بلند شوخیِ نظّاره هیچ نیست
مژگان بس است سر به سَمَک تا سِماک ما
سَمَک ← پایینترین فلک؛ ماهیسِماک ← ستارهٔ بلندِ سماکشوخیِ نظّاره ← بازیِ نگاه
آخر به فکر خویش فرو رفتن است و بس
چون شمع کنده است گریبان، مغاکِ ما
مغاکِ ← گودال و قبرگریبان ← یقه؛ چاکِ سینه
صیقل مزن بر آینهٔ عرض انفعال
ای جهد خشک کن عرقِ شرمناک ما
جهد خشک ← کوششِ بیثمرصیقل ← جلا و صافیعرض انفعال ← نمودِ شرمساریعرقِ شرمناک ← عرقِ شرمساری
بیدل ز درد عشق بسی خون گریستی
تَر کرد شرم اشک تو دامانِ پاک ما
خون گریستی ← اشکِ خون باریدیشرم اشک ← شرمِ ناشی از اشک
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزلهای مرتبط