› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 586

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه مکردهاستردیف استدشواری دشوار

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است

از غبار سرمه آوازی توهم کرده است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتوهم کرده ← خیالِ آواز ساختهخامشی ← سکوتغبار سرمه ← گردِ سرمه

بی‌توگر چندی درین محفل به عبرت زنده‌ایم

بر بنای ما چو شمع آتش ترحم‌کرده است

عبرت ← پند و عبرت‌بینی

تا خموشی داشتیم آفاق بی‌تشویش بود

موج این بحر از زبان ما تلاطم‌کرده است

آفاق ← جهان‌ها و کرانه‌هاتلاطم‌کرده ← موج‌آشفته کرده

از عدم ناجسته شوخی‌های هستی می‌کنیم

صبح ما هم در نقاب شب تبسم‌کرده است

تبسم‌کرده ← لبخند زدهشوخی‌های هستی ← بازی‌های نمودِ وجودعدم ← نیستیناجسته ← بیرون‌ن contrasted و نارسیده

معبد حرص، آستان سجدهٔ بی‌عزتی‌ست

عالمی اینجا به آب رو تیمم‌کرده است

آب رو ← آبروتیمم‌کرده ← با آبرو تیمم کردهمعبد حرص ← پرستشگاهِ آز

هیچکس مغرور استعداد جمعیت مباد

قطره را گوهر شدن بیرون قلزم‌کرده است

جمعیت ← تمرکز و جمع‌خاطریگوهر شدن ← مروارید گشتن

خام‌طبعان ز فشار رنج دهر آزاده‌اند

پختگی انگور را زندانی خم‌کرده است

خام‌طبعان ← نارسیده‌طبعانپختگی ← رسیدگی

غیبت ظالم‌ گزندش‌ کم میندیش از حضور

نیش عقرب نردبان‌ها حاصل از دم‌کرده است

نیش عقرب ← نیشِ دمِ عقربگزندش ← آسیبش

سحرکاری‌های چرخ از اختلاط بی‌نسق

خستگی اطوار مردم راسریشم کرده است

اختلاط بی‌نسق ← آمیزشِ بی‌نظماطوار ← حالات و خوی‌هاسحرکاری‌های چرخ ← جادوگری‌های فلک

آن تپش کز زخم حسرت‌های روزی داشتیم

گرد ما را چون سحرانبارگندم‌کرده است

تپش ← ضربانِ دردآلودحسرت‌های روزی ← حسرت‌های روزانه

این گلستان، غنچه‌ها بسیار دارد، بو کنید

در همین‌جا بیدل ما هم دلی گم کرده است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗