› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1855

غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمع

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه لجمعردیف جمعدشواری نسبتاً آسان

غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمع

به هم رسیدن لب‌هاست قاصد دل جمع

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه هم رسیدن لب‌هاست ← به هم رسیدن لب‌هاجمع ← اجتماع و گردهماییغبار تفرقه ← گرد جداییقاصد دل ← پیام‌رسان دلمقابل جمع ← در برابر اجتماع

ندیده هیچکس از کارگاه کسب و کمال

به غیر وضع ادب صورت فضایل جمع

فضایل جمع ← فضیلت‌های گردآمدهوضع ادب ← رسم ادبکارگاه کسب و کمال ← کارگاه تلاش و کمال

دمی فراهم شیرازهٔ تأمل باش

کتاب معنی‌ات اجزا شد از دلایل جمع

به کارگاه هوس احتیاجت این همه نیست

تو فرد ملک غنایی مباش سایل جمع

سایل جمع ← گدای جماعتفرد ملک غنایی ← یگانه سرزمین بی‌نیازیکارگاه هوس ← کارگاه خواهش

مدوز کیسه به وهم ذخیرهٔ انفاس

که این نقود پراکنده نیست قابل جمع

قابل جمع ← شایسته گردآوریمدوز ← مدوز؛ ندوزنقود پراکنده ← سکه‌های پراکندهوهم ذخیرهٔ انفاس ← خیال اندوختن نفس‌ها

کجا بریم غم ذلت گرانجانی

که می‌کشیم به یک ناقه بار محمل جمع

تو در خیال تعلق فسرده‌ای ورنه

همان جداست چه خاک و چه آب در گل جمع‌

آب ← آبخاک ← خاکخیال تعلق ← تصور وابستگیفسرده‌ای ← یخ‌زده و افسرده‌ایگل جمع ← گِلِ درهم‌آمیخته

نرست موجی ازین بحر بی‌تلاش گهر

تو هم بتاز دو روزی به حسرت دل جمع

حساب عبرتی از پیش پا مشو غافل

چو اشک شمع همان خرج‌گیر داخل جمع

حساب عبرتی ← حساب عبرت‌آموزخرج‌گیر ← هزینه‌کننده؛ خرج‌شوندهداخل جمع ← درون جماعتپیش پا ← جلوی پا؛ نزدیک

هزار خوشه درین کشت دانه شد بیدل

به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗