› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2769

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیدشواری دشوار

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی

گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی

دهد زلفت به دست شانه اسباب پریشانی

به پاس راز اشک از ضبط مژگان نیستم غافل

به خاک افکندن است این طفل را گهواره جنبانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندضبط مژگان ← مهار و نگاهداشت مژه‌هاپاس راز اشک ← نگهداری رازِ اشکگهواره جنبانی ← جنباندن گهواره؛ پرورش کودک اشک

به مجنون نسبت سوداپرستانت نمی‌باشد

ز آدم فرق بسیارست تا غول بیابانی

غول بیابانی ← غول دشت؛ موجود وحشی بیابانفرق بسیارست ← تفاوت بسیار است

به هر جا چاره می‌جستند مجروحان الفت را

فتیله در دهان زخم بود انگشت حیرانی

انگشت حیرانی ← انگشتِ سرگشته؛ علاج حیرتفتیله در دهان زخم ← فتیله در دهانهٔ زخممجروحان الفت ← زخمی‌شدگانِ دوستی و مهر

سر بیمغز ما را چاره‌ای دیگر نمی‌باشد

مگر تیغی شود ناخن بر این عقد گرانجانی

در بر بسته می‌گوید رموز خانهٔ ممسک

سواد تنگی دل روشن است از چین پیشانی

شمار عقدهٔ دل همچنان باقی‌ست در زلفش

گر انگشتت شود تا شانه خشک از سبحه گردانی

سبحه گردانی ← تسبیح‌گردانی؛ ذکر پیوستهشانه خشک ← شانهٔ خشک؛ بی‌اثر از ذکرعقدهٔ دل ← گره و پیچ دل

ندانم آرزو تمهید دیدار که‌ام امشب

چو چشمم یک لب عرض و هزار انگشت حیرانی

تو از خود ناشناسی حق عزت کرده‌ای باطل

در آن محفل که خاکی تیره دارد آب حیوانی

آب حیوانی ← آب حیات؛ چشمهٔ جاودانگیحق عزت ← حقِ عزت و بزرگیخاکی تیره ← خاک تیره و تارناشناسی ← ناشناختن خود

غرور طبع و آنگه لاف دین‌داری چه ظلمست این

به دل‌ها ریشه‌ای چون سبحه می‌خواهد سلیمانی

ریشه‌ای چون سبحه ← ریشه‌ای مانند دانهٔ تسبیحسلیمانی ← سلطنت معنوی سلیمان‌وارغرور طبع ← تکبر سرشتلاف دین‌داری ← ادعا و بالیدن به دینداری

ز اظهار کمالم، آب می‌باید شدن بیدل

لباس جوهرم، چون تیغ تا کی ننگ عریانی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗