› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1218

بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمی‌باشد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وننمیباشدردیف نمی باشددشواری میانه

بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمی‌باشد

زمین خانهٔ خورشید جز گردون نمی‌باشد

شکست کار دنیا نیست تشویش دماغ من

خیال موی چینی در سر مجنون نمی‌باشد

کمند همتم گیرایی دارد که چون گردون

سر من نیز از فتراک من بیرون نمی‌باشد

به دامان قیامت پاک نتوان کرد مژگانم

نم چشمی که من دارم به صد جیحون نمی‌باشد

که دارد طاقت سنگ ترازوی عدم بود

کمم چندانکه از من هیچکس افزون نمی‌باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسنگ ترازوی ← سنگ وزنهٔ ترازوعدم بود ← نیستی بود؛ هیچ بودکمم ← کمی‌ام؛ اندکم

دم تقریر اگر گاهی نفس دزدم مکن عیبم

به طور اهل معنی سکته ناموزون نمی‌باشد

سواد راست‌بینی کردن‌ست ای بیخبر روشن

خط ترسا هم اینجا آنقدر واژون نمی‌باشد

خط ترسا ← خط مسیحیان؛ خط برعکسسواد راست‌بینی ← سیاهی و خط درست‌بینیواژون ← واژگونه و وارونه

به سامان لباس از سعی رسوایی تبرا کن

عبارت جز گریبان‌چاکی مضمون نمی‌باشد

حذر کن از شکفتن تا نبازی رنگ جمعیت

جراحت‌ها جز آغوش وداع خون نمی‌باشد

آغوش وداع ← آغوش بدرودخون نمی‌باشد ← جز خون چیزی نیسترنگ جمعیت ← سامان و جمع دلشکفتن ← باز شدن و خودنمایی

درین عبرت فضا تا کی بساط کر و فر چیدن

زمانی بیش گرد سیل در هامون نمی‌باشد

زر و مال‌آنقدر خوشترکه‌خاکش کم خورد بیدل

تلاش‌گنج جز سرمنزل قارون نمی‌باشد

تلاش‌گنج ← کوشش برای گنجقارون ← ثروتمند هلاک‌شدهٔ مشهور
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗