› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2774

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیدشواری دشوارتر

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

به طبع آرزویم، تر دماغی کرده توفانی

نگه صورت نبندد بی‌گشاد بال مژگانی

تماشا پیشه را لازم بود چاک گریبانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتماشا پیشه ← اهل تماشا و نظارهصورت نبندد ← نقش نبندد؛ شکل نگیردچاک گریبانی ← چاک گریبان؛ بی‌خویشی

بقدر شوخی آه است دل مغرور آزادی

به رهن گردباد این دشت دارد چین دامانی

نسیمی می‌تواند برد از ما رخت خودداری

جنون انگاره‌ایم اما میسر نیست سوهانی

جنون انگاره‌ایم ← نقش و تصویر جنونیمرخت خودداری ← جامه و بار خویشتن‌داریسوهانی ← سوهان؛ ابزار تیز کردن و صیقل

به ذوق بیخودی چندان که خواهی سعی و جولان کن

بقدر گردش رنگت نفس رفته‌ست میدانی

فلک گر حلقهٔ زنجیر عدل‌ست اینقدرها بس

که بهر نازنینان سازد از آیینه زندانی

آیینه زندانی ← زندانِ آیینه؛ حبس در جلوهنازنینان ← دلبران و نازنینان

گر اعجاز محبت آبیار عافیت گردد

ز دود دل توان چون شعله کرد ایجاد ریحانی

به اسباب هوس مفریب شوق بی‌نیازم را

غرور موج بر خار و خس افشانده‌ست دامانی

اسباب هوس ← وسایل و لوازم خواهشخار و خس ← خار و خاشاک پستشوق بی‌نیازم ← شوق بی‌نیاز منغرور موج ← تکبر و خروش موج

سواد دشت امکان روشن‌ست از فکر خود بگذر

تامل نشئهٔ دامن نمی‌خواهد گریبانی

تامل نشئهٔ دامن ← درنگ در سرخوشی دامنسواد دشت امکان ← سیاهی و پهنهٔ دشت هستیفکر خود ← اندیشهٔ خودیگریبانی ← گریبان‌چاکی؛ بی‌خویشی

درین دقت فضا سعی قدم معذور می‌باشد

مگر دستی بهم سایی و ریزی رنگ جولانی

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل

وگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی

فضولی مشربت ← مشربِ فضول و زیاده‌خواه توقناعت ← بسنده‌کردنچراغانی ← روشنایی و آذین‌بندی چراغ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗