› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1601

چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگبرگردیدردیف برگردیددشواری درآمدنی

چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید

زمان وصل قریب است رنگ برگردید

به عرصه‌ای که نشان یقین بود منظور

نشاید از سرکیش خدنگ برگرذید

به پاس غیرت مردی اگر نظر باشد

به فتح هم نتوان بعد جنگ برگردید

به قتل من چقدر سعی داشت مژگانش

که آخر این دم تیغ فرنگ برگردید

نگاهش از کجک سرمه بی جنونی نیست

زه عزم فتنه دم این پلنگ برگردید

حذر ز عبرت کار جهان که خلق آنجا

به باغ رفت و زکام نهنگ برگردید

کمین تیغ اجل فرصتی نمی‌خواهد

محرف است زمانی که رنگ برگردید

تنزه از هوس جسم با کدورت ساخت

عنان جهد صفاها به زنگ برگردید

وداع الفت این باغ کن که رنگ بهار

ز بس فضای طرب دید تنگ برگردید

گذشته‌ام به شتابی ز خود که نتوانم

به صد هزار قیامت درنگ برگردید

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل

که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗