دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2081
نفسی چند جدا از نظرت میگردم
نفسی چند جدا از نظرت میگردم
باز میآیم و برگرد سرت میگردم
هستیام گرد خرام است چه صحرا و چه باغ
هر کجا مهر تو تابد سحرت میگردم
بیتو با عالم اسباب چه کار است مرا
موج این بحر به ذوق گهرت میگردم
نیست معراج دگر مقصد تسلیم وفا
خاک این مرحلهام پی سپرت میگردم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتسلیم وفا ← سپردن خود از سر وفامعراج ← عروج و بالا رفتنپی سپرت ← خاک پای تو
نفس خون شده در خلوت دل بار نیافت
محرم رازم و بیرون درت میگردم
در میان هیچ نمییابم ازین مجمع وهم
لیک بر هر چه بپیچمکمرت میگردم
بپیچمکمرت ← به کمرت بپیچممجمع وهم ← جمع خیال و پندار
وهم دوری چقدر سحر طراز است که من
همعنان تو به ذوق خبرت میگردم
سحر طراز ← افسونساز و جادوگرهمعنان ← همعنان و همقدموهم دوری ← خیال دوری
وصل بیتاب پیام است چه سازم یا رب
پیش خود درهمهجا نامه برت میگردم
نامه برت ← پیک نامهاتوصل بیتاب ← وصال بیتاب و بیقرار
به نمی از عرق شرم غبارم بنشان
که من گم شده دل دربهدرت میگردم
دربهدرت ← سرگردان دربهدرتعرق شرم ← عرق خجالتغبارم بنشان ← گردم را بنشان
بیدل از سعی مکن شکوه که یک گام دگر
پای خوابیدهٔ بی درد سرت میگردم
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزلهای مرتبط