› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 147

کرده‌ام سرمشق حیرت سرو موزون تو را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ونتورادشواری نسبتاً آسان

کرده‌ام سرمشق حیرت سرو موزون تو را

ناله می‌خوانم بلندی‌های مضمون تو را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبلندی‌های مضمون ← معانی بلند شعر توسرمشق حیرت ← الگوی شگفتی و حیرتسرو موزون ← قد موزون سروسان

شام پرورد غمم با صبح اقبالم چه‌کار

تیره‌بختی سایهٔ بید است مجنون تو را

تیره‌بختی ← بدبختی و شوربختیسایهٔ بید ← سایهٔ درخت بید (اندوه)شام پرورد ← پروردهٔ شب غمصبح اقبالم ← بامداد سعادت من

خاک‌های این چمن می‌بایدم بر سر زدن

بسکه‌گل پوشید نقش پای‌گلگون تو را

بر سر زدن ← بر سر ریختن (سوگواری)بسکه‌گل ← چندان‌که گلنقش پای‌گلگون ← نشان پای سرخ‌رنگ تو

ساز محشر گشت آفاق از نگاه حیرتم

درین مژگان چه فریاد است مفتون تو را

آفاق ← کرانه‌های جهانساز محشر ← همهمهٔ رستاخیزمفتون تو ← شیفته و دلباختهٔ تونگاه حیرتم ← نگاه سرگشتهٔ من

شور استغنا برون از پرده‌های عجز نیست

رشتهٔ ما سخت پیچیده‌ست قانون تو را

رشتهٔ ما ← تار وجود ماشور استغنا ← هیجان بی‌نیازیقانون تو ← آهنگ و شیوهٔ توپرده‌های عجز ← پردهٔ ناتوانی

فهم یکتایی‌ست فرق اعتبارات دویی

عمرها شد خوانده‌ام بر خویش افسون تو را

افسون تو ← جادو و ورد تودویی ← دوگانگیفرق اعتبارات ← جدا کردن نمودهایکتایی‌ست ← یگانگی است

هر چه می‌بینم سراغی از خیالت می‌دهد

هر دو عالم یکسر زانوست محزون تو را

سراغی ← نشانی و اثریمحزون تو ← اندوهگین تویکسر زانوست ← سراسر در سجده است

ای دل‌دیوانه صبری‌کز سویدا چاره نیست

دیدهٔ آهو فرو برده‌ست هامون تو را

دل‌دیوانه ← دل شوریدهدیدهٔ آهو ← چشم آهو (رمیدن)سویدا ← نقطهٔ سیاه دلهامون تو ← دشت و صحرای تو

بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند

آنقدر واشوکه نتوان بست مضمون تو را

استقبال آغوشت ← پیشباز در آغوش توبست مضمون ← معنا را بند کردنواشوکه ← چنان باز شو که
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗