دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 148
به حیرت آینه پرداختند روی تو را
به حیرت آینه پرداختند روی تو را
زدند شانه ز دلهای چاک موی تو را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبه حیرت آینه ← آیینه را حیرتزدهدلهای چاک ← دلهای پارهپارهپرداختند ← آراستند و صیقل دادند
چه آفتی تو که از شوخیت زبان شرار
به کام سنگ برد شکوههای خوی تو را
آفتی ← بلا و فتنهایزبان شرار ← زبان چون آتششوخیت ← ناز و شوخی توشکوههای خوی ← شکایتهای سرشت توکام سنگ ← دهان سنگ (سختدلی)
زخار هر مژه صد رنگ موج گل جوشد
به دیده گر گذر افتد خیال روی تو را
زخار هر مژه ← از خار هر مژهصد رنگ ← بسیارگونهموج گل ← جوشش گلرنگ
غلام زلف تو سنبل، اسیر روی تو گل
بنفشه بنده خط سبز مشکبوی تو را
خط سبز ← سبزهٔ نوخط چهرهسنبل ← گل سنبل (مانند زلف)غلام زلف ← بندهٔ گیسوی تومشکبوی ← بوی مشکآسا
ز رنگ غازه فروشد به شاهدان چمن
نسیم اگر برباید غبار کوی تو را
رنگ غازه ← رنگ سرخگونهشاهدان چمن ← زیبارویان باغغبار کوی ← گرد کوی معشوقفروشد ← فروخته شود، بیبها گردد
ز تیغ ناز توام این قدر امید نبود
به زخم دل که روان کرد آب جوی تو را
آب جوی تو ← آب جوی (خون دل)تیغ ناز ← شمشیر ناز معشوقزخم دل ← جراحت دل
ندانم از دل تنگ که جسته است امشب
که غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
جسته است ← گریخته استدل تنگ ← دل گرفته و فشردهقفس کردهاند ← در قفس بستهاند
به حرف آمدی و زخم کهنهام نو شد
به حیرتم چه نمک بود گفت و گوی تو را
به حرف آمدی ← به سخن درآمدیزخم کهنهام ← جراحت قدیمی مننمک بود ← نمک (سوز و لذت)گفت و گوی ← سخن گفتن تو
تپیدن دل عشاق نسخهپرداز است
دقایق طلب و بحث جستجوی تو را
بحث جستجوی ← گفتوگوی جستن توتپیدن دل ← تپش دل عاشقاندقایق طلب ← طلب نکات باریکنسخهپرداز ← نسخهنویس و مفسر
بهار حسرت ما زحمت خزان نکشد
شکستگی نبرد رنگ آرزوی تو را
بهار حسرت ← بهار اندوه و آرزورنگ آرزوی ← طراوت آرزوی توزحمت خزان ← رنج پاییز (پژمردگی)شکستگی ← خُردی و شکست
درین چمن به چه سرمایه خوشدلی بیدل
که شبنمی نخریدهست آبروی تو را
آبروی تو ← آبرو و عزت توخوشدلی ← دلشادیسرمایه ← مایهٔ خوشدلیشبنمی نخریدهست ← حتی شبنم نخریده
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزلهای مرتبط