دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 820
در وادیای که قدرت عجزم کمال داشت
در وادیای که قدرت عجزم کمال داشت
بالیدگی چو آبلهام پایمال داشت
سیراب نازم از دل بیمدعای خویش
گوهر به جیب صافی مطلب زلال داشت
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیمدعای ← بیادعاجیب صافی ← جیبِ پاکسیراب نازم ← سیراب از نازممطلب زلال ← مقصودِ زلال
کردیم سیر وادی وحشت .سواد عشق
تا نقش پا همان رم چشم غزال داشت
-عون شمع جنبش مژه ها را، رختش برد
پرواز آرمیده ما طرفه بال داشت
جنبش مژه ← حرکتِ مژهرختش برد ← ربود؛ از جا بردطرفه بال ← بالِ شگفتپرواز آرمیده ← پروازِ آرام
شورطلب، ز وهم فنا سربه جیب ماند
ورنه به خاک نیز جنون احتمال داشت
احتمال داشت ← امکان داشتجنون ← دیوانگیسربه جیب ← سر در گریبانشورطلب ← جویندهٔ شوروهم فنا ← خیالِ نابودی
سررشتهٔ هلال به خورشید محکم است
نقصان حال ما ثری ازکمال داشت
ثری ← خاک؛ پستیسررشتهٔ هلال ← رشتهٔ ماهِ نونقصان حال ← کاستیِ حال
در عین وصل چشم به پیغام دوختیم
شبنم به رویگل نگهی در خیال داشت
عین وصل ← عینِ وصالنگهی ← نگاهیپیغام ← پیام
اکنون علاج شبههٔ هستی که میکند
در سنگ نیز آینهٔ ما مثال داشت
آن حیرتی که کرد به رویت مقابلم
آیینهداری از دل بیانفعال داشت
مشکل به عیش بینفسان پی برد کسی
شمع خموش سیر شبستان حال داشت
حال داشت ← حالی درونی داشتسیر شبستان ← گردش در شبستانشمع خموش ← شمعِ خاموشعیش بینفسان ← خوشیِ بینفسان و فانیان
یارب شفق طراز کدامین بهار شد
رنگی که خون بیکسیام زیر بال داشت
هر کس به قدر همت خود ناز میکند
بیدل غم تو دارد اگر خواجه مال داشت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزلهای مرتبط